این روزایی رو که میگذرونیم، باید خووووب به ذهنمون بسپاریم، چون قراره بعدا برای نوههامون تعریف کنیم:)
امشب من و گندم و سین باهم رفتیم میدون برج
چیزای جالبی دیدیم
فضاش کاملا متفاوت با بقیه شبا بود
امشب حالم خوب نبود
و نشد به هیشکی بگم
ینی هرکی اومد توی ذهنم منصرف شدم بهش بگم
هرکی برای خودش یه در به دری داره
...
در نهایت خودم با خودم حرف زدم
...
من رفتم لالا...
امروز عصر بعد از مدتها رفتم دوچرخه سواری
یادم نمیاد آخرین باری که رفته بودم کِی بود!
خیلی سختم بود که برم...
اما خودم رو ملزم کردم و رفتم
...
من از این دنیا ناراحتم
مدتهاست نمیتونم بهش شب بخیر بگم:(