امروز روز مهمی بود برام!
بعد از سالها بایکی از ترسهام روبهرو شدم
و فهمیدم چقدر الکی بزرگش کرده بودم
...
امشب برنامه اکنون با حضور مجتبی شکوری رو هم دیدم
دوجاش که داشت صحبت میکرد اشکام سرازیر شد
...
خدایم!
شکرت
...
شب بخیر دنیا و آدماش
امروز بعد از کارم خودمو رسوندم به کلاس سوپرویژنم
هفته پیش این کلاس رو غایب بودم و امروز گفتم باید برسم به این کلاس...
بچهها میگفتند هفته قبل که نیومدی استاد دو تا از بچهها رو هیپنوتیزم کرد و خیلی باحال بود...
چهل دقیقه آخر کلاس بود که استاد دوباره سین رو هیپنوتیزم کرد
بعد از اتمام کارش، یکی از بچهها ازش درباره این چیزا یه سوال پرسید
استاد برای اینکه جوابش رو بده
منو صدا کرد
گفت: بیا وسط کلاس روبهروی بچهها بایست
منم پشت سرت هستم
رفتم و وایسادم
چشامو بستم
یه سری چیز گفت(که یه سری جملاتش رو ناقص یادمه و بقیهاش رو یادم نیست!)
دیگه هیچی نفهمیدم
چشامو که باز کردم بچهها حیرتزده شده بودند
میگفتند تو با حرکت دست استاد به عقب وجلو و چپ و راست حرکت میکردی
باورم نمیشد
گفتم کاش ازم فیلم گرفته بودید
خلاصه اگه یکی غیر خودم اینو میگفت باور نمیکردم
اما امروز تجربهاش کردم
...
گلوم درد میکنه
بهش بگید الان وقت اومدن نیست
چون نمیتونم خونه بمونم
کلی کار دارم:/
...
دیشب زود خوابیدم
امشبم زود میخوابم:)
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروزم روز خاصی بود
نه از این جهت که با معاون وزیر عکس گرفتیم
از این جهت که به خودمون خیلی خوش گذشت:)
و کارا رو خوب مدیریت کردیم
...
شت!
من امروز فهمیدم یکی از دوستام دوتا شماره موبایل دوست پسرش رو به اسم من سیو کرده
میگه آخه خانوادهام همش گیر میدادن که تو با کی هی تلفنی حرف میزنی؟
منم گفتم آرام
سیو کرده آرام جونی:|
...
بهش میگم اسم خودمو چیسیو کردی؟
میگه تو رو آرام
اونو آرام جونی:)
داشت از تلخ ترین رنجها و دردها و سکانسهای زندگیش میگفت
و درحالی اینا رو برام تعریف میکرد که میخندید
بهش گفتم: چرا از دردات حرف میزنی میخندی؟
تو چشام دو ثانیه زل زد
بعد یهو زد زیر گریه...
تا یک ساعت فقط گریه میکرد
و اشکاش دیگه بند نمیومد
گفت: هیچ وقت و هیچ جا گریه نمیکنم
چون میخوام قوی بمونم!
...
زندگی خیلی خیلی خیلی تلخی داشت
تمام تلاشم رو میکردم بغضام رو قورت بدم
و جلوش اشکم درنیاد
...
خداجونم!
ماچ بهت که امروزم سربزنگاه رسیدی و دستم رو گرفتی
...
فردا از صبح تا عصر با گندم هستم
گفت به همکاریت نیاز دارم
...
برم بخوابم:)
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز تا ساعت هفت عصر کلاس داشتم
بعد از کلاس با دوچرخهام رفتم میدون نقش جهان
دورهمی همکاران سالهای قبلم بود
کلی خوش گذشت:)
آلن دوباتن راست میگه که:
« چیزی به نام تعادل وجود نداره و هر چیزی که ارزش جنگیدن داشته باشه زندگی رو از تعادل خارج میکنه»
+اولش باهاش مخالف بودم اما میبینم درست میگه...
سرگیجههام زیاد شده...
سرم سنگینه و منگی دارم...
گفتم شاید برای کار زیاد و کم خوابیه
حسابی خوابیدم اما بهتر نشدم
این روزا واقعا نمیفهمم روزم چه جوری شب میشه
بعد از کارم بلافاصله میام خونه
ناهار و تعویض لباس
و کلاس تا شب
جنازه میرسم خونه و بیهوش میشم
...
پاییز همیشه برای من با ترافیک کاری سنگین همراه بوده و هست
امشبم خیلی خستم
مسواک نزدم
و موهام که خیس بود رو فقط سشوار کشیدم و بدون شونه زدن اومدم توی تختم که بخوابم
...
وقتایی که کم میخوابم خنگ میشم
هوشیاریم میاد پایین
رفتم از اون یکی اتاق سشوار بیارم
تا بکشم و بخوابم
وسط راه میبینم اتوی لباس دستمه به جای سشوار
...
ذهنم دیگه نمیکشه:|
...
کامنتا در اولین فرصت
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
فرزندانم!
آهنگ« آره آره دوستت داره» از اَندی
و « تو مثل یه قرص ماهی زیر اون چادر گلدار» از سَندی رو دانلود کنید:)
...
بعد سالها دانلودشون کردم و قر دادم:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
ایولللل
دکتر محمد ترکمان رای آوردند
استاد عزیزم:)
...
کامنتا سرفرصت
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
چندوقتی بود که یه دستور غذای جدید رو دیده بودم
و دلم میخواست درستش کنه
اولش که رفتم تیکههای مرغ رو خورد کنم
از زیر دستم سُر خورد و دستم با چاقو برید
بعدش رفتم برای غذای جدید، شیر و خامه خریدم اومدم گذاشتم روی اوپن
نشستم روی مبل تا دستور دقیقش رو بیارم ببینم از هر موادی چقدر باید بردارم
بلند شدم اومدم سمت آشپزخونه
دیدم واااایِ من! پاکت شیری که خریده بودم انگار سوراخ داشته و متوجه نشدم و تقریبا کل شیر ریخته روی اوپن و سرازیر شده تا پایین کابینتها و روی زمین ریخته شده
سریع شیر باقی مونده رو ریختم داخل ظرف و همه جا رو تمیز کردم...
خلاصه که دردسر داشت...
بالاخره غذا رو گذاشتم که بپزه
گفتم ظرفا رو بشورم تا غذا بپزه
نفهمیدم چی شد که یهو ماگ مخصوصم از بالا افتاد پایین و شکست
این ماگ رو که تصویر شازه کوچولو روش حک شده خیلیییی دوسش داشتم
فقط توی همین مایعات رو میخوردم و ده سالی بود که رفیقم بود:(
بابت ماگ ناراحت شدم و حتی دلم براش تنگ میشه که دیگه ندارمش:(
...
یه غذای اَدایی سه تا حادثه برام داشت
بدترینش ماگ قشنگم بود
...
اما غذا خوشمزه شد..
این خارجیا چه جوری صبح اول وقت که بیدار میشن دوش میگیرن سرحال میشن و میرن سرکار؟
من صبح زود دوش گرفتم تا الان مقاومت کردم که نخوابم
اصلا نمیتونم بعد حمام چرت نزنم:)
...
بنظرم برم بخوابم
هیچجا هیچ خبری نیست:)
...
الان که میرم لالا
باید چی بگم؟
شب بخیر؟صبح بخیر؟
ر شوهر میم پیام داد بهم
که از ما داری دوری میکنی
گفتم آره، یه سری تغییر کردم و دور شدم ...
...
اصلا دیگه برام اَمن نیستن
ذهنیت قضاوتزده شون خیلی بالاست
برای همین صمیمیتم باهاشون کم شد
چندماه پیش هم به زنش گفتم
اینکه ازتون فاصله گرفتم برای اینه که حس امنیت دیگه ندارم
...
از اون روابطی هست که نمیخوام بهش فرصت اِحیا بدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
پاییز شلوغ پلوغ و پر برنامهای در انتظارمه
باید بشینم یه برنامه ریزی حسابی کنم
که به همه شون برسم
...
امشب سه ساعت درس خوندم
...
خستمه
برم لالا
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امشب ضایعترین تیپ عمرم رو زدم
میخواستم برم زبالهها رو بزارم سر کوچه
و حالشو نداشتم
به بهانه اینکه میرم ماه کامل رو هم میبینم خودمو راضی کردم که برم زبالهها رو بزارم...
رفتم که لباس بپوشم...
دیدم حالشو ندارم پیراهن گلگلیمو در بیارم
از طرفی کوتاهه و ساق پام پیداست
همین شد که شلوار بَگ رو برداشتم پوشیدم و پیراهنم رو بردم زیر شلوار
یه مانتوی کوتاه آبی هم پوشیدم
بعدم شالم رو سر کردم
و توی آینه یه نگاه رضایتبخش قُلمرادی تحویل خودم دادم و رفتم توی کوچه:)
...
ماه رو پیدا کردم و نگاش کردم:)
هیچ وقت برام تکراری نمیشه:))
فکر کنم عشق هم یه چیزی توی همین مایه هاست
هیچ وقت واست تکراری نمیشه
و همیشه برات قشنگه:)
پنجرهی پذیرایی رو باز گذاشتم
تا هوا سرد بشه
و من برم زیر پتو و کیف کنم که هوا سرده:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروژ بعد از سالها همت کردم و اولین قدم رو برداشتم
راضیم:)
من عاشق وقتایی هستم که تنها توی بهشت کوچکم
آهنگ بیکلامم رو پلی کردم و فارغ از دنیا و آدماش
دارم با عشق آشپزی میکنم
کیف میکنم وقتی میبینم زندگیتون به مرور داره جلو میره و اتفاقات قشنگ براتون میفته
دوستی که چندساله دارم میخونمش، از روزای تجردش، تا عروسی کردنش و الانم دارم پستهاش درمورد ایام بارداری شو میخونم
یا آقا پسری که ماجراهاش با دوست دختراش رو مینوشت میبینم عکسای عروسی شو پست کرده و لیلی شو پیدا کرده
یا دوستی که پستاش رو میخوندم درمورد پسری که روش کراشه و الان میبینم عکس عروسیشو پروفش گذاشته
زندگی درجریانه
...
یکیتون عروسی میکنه
و عروس یا داماد میشه
یکی مامان میشه
یکی ترفیع شغلی میگیره
یکی ماشین میخره
همش قشنگه:)
خستگی از تنم بیرون نرفته
چراغا رو خاموش کردم اومدم توی تختم
زانوم درد میکنه و دلیلش رو نمیدونم
امشب زود میخوابم
واقعا در دنیای موازی من کوالام
...
نمیدونم در خونه رو قفل کردم یا نه
اما حالشم ندارم پاشم برم چک کنم
دزد عزیز! لطفا امشب بیخیال ما شو
...
اشکال نداره امشب رو مسواک نزده بخوابم؟
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز خیلی کار کردم و خسته بودم
دیشب دیر و کم خوابیدم
و امروز اذیت بودم
همش به این فکر میکردم برم خونه فقطططط بخوابم
رسیدم خونه ساعت سه رفتم بخوابم
گوشیم زنگ خوردم
جواب دادم
ز بود
میگفت خیلی درد کمر دارم و ماساژ لازمم
گفتم باشه بیا :(
خلاصه اومد و به زور تمام توانم رو جمع کردم تا ماساژش دادم
اینقدر خوابم میومد که چندبار سرم سقوط کرد و داشت خوابم میبرد
یه چهل دقیقه ماساژش دادم
دیگه نتونستم ادامه بدم
و گفتم بسه خوابم میاد
اونم خوابید و تا شیش بیهوش شدیم
...
برم یه ذره میوه بخورم و بخوابم
...
فردا میخوام برای خودم قرمه سبزی درست کنم:)
خدمتگزار جدید خیلی زبل و زرنگ هست
اما روی تمیزیش یه ذره شک دارم
از صبح هم که اومده علایم مریضی داره
برام چایی ریخت آورد
منم یواشکی ریختمش دور:)