این روزایی رو که میگذرونیم، باید خووووب به ذهنمون بسپاریم، چون قراره بعدا برای نوههامون تعریف کنیم:)
امشب من و گندم و سین باهم رفتیم میدون برج
چیزای جالبی دیدیم
فضاش کاملا متفاوت با بقیه شبا بود
امشب حالم خوب نبود
و نشد به هیشکی بگم
ینی هرکی اومد توی ذهنم منصرف شدم بهش بگم
هرکی برای خودش یه در به دری داره
...
در نهایت خودم با خودم حرف زدم
...
من رفتم لالا...
امروز عصر بعد از مدتها رفتم دوچرخه سواری
یادم نمیاد آخرین باری که رفته بودم کِی بود!
خیلی سختم بود که برم...
اما خودم رو ملزم کردم و رفتم
...
من از این دنیا ناراحتم
مدتهاست نمیتونم بهش شب بخیر بگم:(
پیشنهاد میکنم اگر فیلمهای پرونده اپستین رو تاحالا ندیدید
هیچ وقت نبینید
من از دیشب تاحالا میخوام دنیا رو بالا بیارم
تمام صحنههای دلخراشش جلو چشامه
...
سین دید و حالش بد شد
و پشیمون بود از اینکه بچه به دنیا آورده
هزار بار گفت نبین
اما گوش ندادم
و دیدم
و الان پر از ناامیدی، خشم، تنفر، غم، بغض و ناله هستم.
حالم بد بود
و بدتر شد
وقتی مستندات پرونده اپستین رو دیدم...
حالم از این دنیا بهم میخوره
انسان وحشتانک ترین موجود کره زمین هست
نمیتونم
نمیتونم درس بخونم
نمیتونم روزمرههام رو بنویسم
نمیتونم بخندم
نمیتونم توی اینستا بچرخم و کلیپ فان ببینم
نمیتونم به روتین قبلم برگردم
نمیتونم...
دستم به نوشتن نمیره...
غم همه مون رو بغل کرده...
و چقدر احساسات من تحت تاثیر عقل و منطقم هست!
یادم نمیاد آخرین بار کی بود که افسار احساساتم از دستم در رفته و هیجانی تصمیم گرفتم...
و درک نمیکنم آدمایی که میگن میدونیم ولی نمیتونیم انجامش بدیم...
...
نمیدونم خوبه یا بد
پشیمون میشم یا نه
تا الان پشیمون نشدم
...
گندم بهم میگه شل بگیر
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امشب یکی از بزرگترین قورباغههام رو قورت دادم
بالاخره بعد از چندماه همت کردم و دو تا کشوهای لباسام رو مرتب و ناناس کردم
از ذوقش هی میرم در کشو رو باز میکنم و نگاشون میکنم
بقیه کشوها هم باشه برا بعد
چقدر حس خوبی بهم داد:)
...
فردا روز مهمیه
میخوام برم باهاش حرف بزنم
درمورد خیلی چیزا
و اگه نتونه متقاعدم کنه
...
خدایم!
کمکم کن...
خیلی وقتا خودت راه رو بهم نشون میدی
و راحتم میکنی
این بارم همین کار رو بکن
آخه خستمه:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
این مادرای دانشآموزام خیلی جالبنا
خارج از تایم اداری که زنگ میزنند هیچ
منم جواب نمیدم و پیام آماده میدم که مسیح بدین و امرتون رو بفرمایید
بعد مامانه پیام میده:
سلام خانم فلانی، من مامان فاطمهام، کارتون دارم جواب بدین
حالا من سه تا مدرسه میرم که حدود ششصدتا دانش آموز داره
که سیصدتاشون فاطمه اند:|
تازه جدای از مراجعین مرکز...
و توقع دارن تک تک شون رو با شماره سیو کرده باشم
میگم کدوم فاطمه؟
میگه منطقه فلان
میگم کدون مدرسه
اسم مدرسه رو میگه
ینی تا تهش که کلاس باشه باید بپرسم وگرنه نمیگن
با تریلی باید ازشون حرف کشید:/
...
خب نکنید:/
...
بخدا خیلیاشون فیلم اند
باید یه بار بشینم دربارهشون بنویسم،
بلکه یه ذره تخلیه شم:)
چند دقیقه پیش داشتم با خواهر عزیزتر از جانم حرف میزدم
پرسید: چه خبر؟شوهر میکنی یا نه؟ من موهام رو کوتاه نکردم برای مراسم تو...یالا دیگه تصمیم بگیر
بهش گفتم حالا شوهر دیر نمیشه
فعلا یه کلاس جدید ثبت نام کردم خیلی عالیه و
کلی دارم یاد میگیرم
اونم که با درس مخالفه(هروقت هم میگم کلاس میرم فحشم میده)
گفت: خاک تو سرت، مملکت داره س.قو.ط میکنه تو هنوز داری درس میخونی؟؟
همه مون داریم میمیریم تو هنوز داری درس میخونی؟؟
بسه دیگه خر...
مُردم از خنده
خیلی قشنگ قهوهایم کرد:))))
...
هفته قبل هم بابام پشت تلفن دعوام میکرد که بسه دیگه چقدر درس میخونی؟:)
گفتم: بابا بقیه پدرا هی به بچههاشون میگن درس بخون
تو چرا برعکسی؟
همش بهم میگی بسه نخون
:))
کاش خدا میومد پایین
مینشست کنارم
دست میانداخت دور گردنم
میگفت: آرام!
فلان کار رو بکن، این کار درسته، پشیمون نمیشی
...
دیگه من اینقدر جرواجر نمیشدم تا فکر کنم و تصمیم بگیرم
سختمه
سخخخخت
امروز بعد از چندبار و یا بهتر بگم چندسال، مجدد تست طرحواره ها رو انجام دادم
و خوشحال شدم:)
از اینکه این همه تغییر کردم
یه بار با سن و سال کودکم جواب دادم
یه بار با سن الانم
رفتارهای طرحوارهایِ من این چندسال اخیر خیلییی کم شده
و همهاش رو مدیون آگاهیای هستم که هرروز دارم دنبالش میکنم
ایثار و اطاعت و کمالگراییم خیلییی کمتر شده
و عزت نفسم خیلی بهتر شده و خودمو خیلی دوست دارم و بی قید وشرط خودم رو بغل کردم
بزرگسال سالم(بالغ) وجودم رشد کرده
تفکر نقادم دائم در حال کاره
و والد سرزنشگر(صدای منتقد درونیم) خیلی خفه شده
و جاش رو به والد حمایتگر داده
کنترل هیجانمم خیلی بهتر شده
خلاصه که راضیم:)
از یه خواب قشنگ بیدار شدم
خواب بچه زرافه دیدم
یه بچه زرافهی کوچولوی خوشگل
که پرید توی بغلم
و کلی قربون صدقهاش رفتم
...
بعدشم ازش فیلم گرفتم که نشون یکی که خیلی زرافه دوست داره بدم:)
توی دوراهی سختی قرار گرفتم
واقعا نمیدونم کار درست چیه
باید دور و برم رو خلوت کنم
و چند روز تنها باشم و خوووب بشینم فکر کنم
و فکرامو بنویسم
و درنهایت تصمیمم رو بگیرم
خیلی وقت بود که مراقب جلسه امتحان نبودم
...
چندتا تقلب دیدم و برخلاف قبلنا گیر ندادم بهشون:)
روز پرکاری داشتم
شیش صبح بیدار شدم کارامو کردم
از خونه زدم بیرون
رفتم مرکز مشاوره
بعدشم خودمو رسوندم به کلاس عصرم
و ساعت هفت زیر بارون شدید خودمو رسوندم به خونه
و از خستگی دارم بیهوش میشم
برم مسواک بزنم و برم توی تختم که بهترین جای دنیاست
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
ببشتر از یک ساعت هست که از خواب بیدار شدم
اما همچنان توی تختم دارم وول میخورم
نمیتونم بلند بشم
انگار به پاهام وزنه صدکیلویی وصل کردن
...
دلم کله پاچه میخواد:)
اگه با خودت توی رابطه بودی سر چی با خودت کات میکردی؟
عجب از چاووشی
فکر کنم صدباری امروز گوش دادمش:)
...
دلم برای پیله و تنهاییم تنگ شده:)
...
راستی ماه امشب خیلیی قشنگ بود
...
امشب با دوچرخه رفتم میدون نقش جهان و کوچه تلفنخونه
و چارباغ پایین و چندجای دیگه
انگشتای دستم یخ زده بود
و از شدت سرما درد میکرد
به قدری درد داشتم که نمیتونستم راحت ترمز بگیرم
رفته بودم تا کادوی تولد گندم رو بخرم
و آخرش هم چیزی که دلم میخواست رو براش پیدا کردم:)
...
تو چه خبر؟
از خودت بگو
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)