صب ک از خواب بیدار شدم فک نمیکردم یه روز پرهیجان درانتظارم باشه!
ساعت 12 تا 2 کلاس داشتم
ساعت 1بود وسط کنفرانس یکی از بچه ها
ر.ن زنگید گف آماده شو ک بریم!
گفتم کجا
گفت کازرون
گفتم اوکی:|
دیگه وسط کلاس رفتم دوش گرفتم
وسایلمو جمع کردم
مراقب غذای فرشته بودم چون
رفته بود بیرون غذاشو گذاشته بود روی اجاق من
تا هواشو داشته باشم
خونه رو مرتب کردم
وسطاش جواب استادم میدادم
و همه این کارا رو ب سرعت برق انجام میدادم
آخراش بود ک فرشته اومد
یه کیک خوشکل برام آورد
گفت تولدت مبارک و ازاین حرفا
کادومم چند روز پیش داده بود
دیگه درعرض یه ساعت همه کارامو کردم
از استاد اجازه گرفتم و با ر.ن و ابی
و مریم و رسول
مریم و احسان
راه افتادیم
کیکمو توی پارک کازرون خوردیم
یه تولد متفاوت واسم گرفتن
الانم همه پنچر یه گوشه افتادن
+از بهترین سکانسا هم وقتی بود ک تا کمر از ماشین بیرون بودیم و جییییغ میزدیم
...
خدایم!
مرسی بابت بامعرفتایی ک سر راهم گذاشتی
دوستت دارم:)
الان تنها فانتزیم اینه ک هیچ کس شماره موبایلمو نداشته باشه
هیچ کس آدرسمو نداشته باشه
اصن تو ذهن هیشکی نباشم
فراموش شده باشم
تمام
همیشه از اینکه"دختر" خلق شدم راضی بودم
همیشه سعی کردم از دختربودنم لذت ببرم
و شاکر باشم
با وجود سختیایی ک بخاطر جنسیتم متحمل شدم
هیچ وقت توی زندگیم نخواستم پسر باشم
اما این روزا شماها باعث شدین از جنسیتم کم کم زده بشم
شماها و عقل ناقص تون
شماها و غریزه ی حیوانی تون
شماها و افکار نجس تون
حالم ازتون بهم میخوره
میسپارمتون ب اون بالایی
نمیخوام ببخشمتون
نمیخوام بخشنده باشم
میخوام همون طور ک من اذیت شدم
شماهام اذیت بشید
رنج بکشید
زجه بزنید
تف تو ذات تون
تف تو روح پلیدتون
تف تو مخ تون
....
کاش میشد برم یه ور دنیا
و هیچ کدومتونو نبینم
صداتونو نشنوم
واسه خودم زندگی کنم
بدون اینکه قضاوت بشم
طعمه بشم
یا ب عنوان ناقص العقل بهم نگاه بشه
گند زدی ب تمام احساساتم
ب تمام اعتمادم نسبت ب آدما
خدا بگم چیکارت نکنه؟!
این مدت هرکی خواسته بهم نزدیک بشه
هرکی خواسته بهم محبت کنه
مث نمکی شدم
میگم :چیه؟؟میخوای اذیتم کنی؟؟
...
خدایم!
چندتا شب دیگه باید بخوابم و بیدار شم تا خوب شده باشم؟
تا از نزدیک شدن بعضیا بهم استرس نگیرم؟
من میدونم همه بد نیستن
همه بی معرفت نیستن
من میدونم نباید خطای یکیو ب پای همه بنویسم
اما چ کنم
دلم ترسیده
چشمم ترسیده
دستم ترسیده
...
اشک خودمو بقیه رو در آوردم
و آرامی ک این وقت شب
توی ظلمات مطلق
مورد هجمه ی هزارتا حس متضاد قرار میگیره
...
خوشحالی ینی صبح جمعه بیدار شی
تک تک گلاتو ببوسی و باهاشون خوش و بش کنی
آهنگ قشنگ قشنگاتو پلی کنی
بعد همه گلدونا رو جمع کنی توی بالکن
بیلچه و خاک و کودتم برداری بیاری
یکی یکی ب حال دل گلدونات برسی
اونایی ک توی آب بودن و ریشه کردن رو بکاری شون
اونایی ک عیال وار شدن رو توی گلدون بزرگتر بکاری شون
و کلا حال کنی دیگه:)
..
اوی!
حواست باشه ب حال دل خودتم برسی!
علفای هرز دلتو بریزی
خاطرات و کینه و خشمتم بریزی دور
آرزوهای خوب کنی واسه همه
حتی اون و اونا:)
بعد امید توی دلت بکاری
تا عشقت ب آدما رشد کنه
اون وقت دلت بزرگتر میشه و توی بدنت نمیگنجه
دلت توی دل همه آدمای خوب زمین میتپه
میخوام برسم ب اون سکانس ک قلبم توی قلب همه آدمای زمین بتپه:)
..
خدایم!
از اینکه تنهام ناراحت نیستم چون
تو خیلی خوب بهم یاد دادی چه جوری تنهایی زندگی کنم و اذیت نشم و کیف کنم!
مممماچ پروردگار عالمیان:)
...
+بعدا نوشت:
" اینم " من و بچه هام در اتاق عمل:)
هرروز صبح بابای ر.ن و خالم واسم کلیپ صبح بخیر و اینا میفرستن
و من بدون اینکه بازش کنم از خاله میفرستم واسه بابای ر.ن
و از بابای ر.ن میفرستم واسه خالم
از این پاس دادنا خستم شده
بهتره شماره هاشونو ب هم بدم
تا نقش واسطه ای م حذف بشه:|
هر کدوم از ناخنای پامو یه رنگی زدم
پام رنگی رنگی شده
و من 5 درجه خوشحال تر شدم:)
+یه دیوونه راحت شاد میشه!
چرا همیشه یه آدم اشتباهی باید دوسم داشته باشه؟؟؟
+خالق دانه های انار!!!
زندگی من از انارم کمتره ینی؟!؟
پلی لیست وی خیلی تکراری شده
از شما تقاضا میشود بهترین آهنگای پلی لیست خود را
ذکر کنید تا روح وی تازه گردد
با تچکر:)
عزیزانی ک وب کاسبرگ رفت و آمد دارید
خواهش میکنم ازتون
هیچ کس درمورد من برای کاسبرگ کامنت نده!
نیازی ب دفاع ندارم!
نیازی ب دلسوزی ندارم!
اصن نیاز ب هیچی ندارم!
همه چیز تمام شده...
امروز از مدرسه داشتم برمیگشتم
نزدیکای خونم بودم
از کنار یه آپارتمان داشتم رد میشدم
ک یه صدایی گفت:
" سلام دوستم"!
سرمو بالا کردم دیدم
یه دختربچه ی 4_5ساله ی خوشگل
با موهای خیلی بلند داره از آخرین خونه ی طبقه چهارم واسم دست تکون میده
تا دیدمش کلی ذوق کردم
از شدت شوق با چشام داشتم بغلش میکردم
هیچ کدوم همو نمیشناختیم
اما خوشحال شدیم:)
باهاش سلام علیک گرم کردم
گفتم اسمت چیه؟
گفت: آوینا، اسم تو چیه؟
گفتم آرامم:)
دوباره گف سلام آرام:)
خیلی بامزه بود
گف کجا میری؟
منم در حالیکه تقریبا داد میزدم تا صدام بهش برسه
گفتم دارم میرم خونه
...
خلاصه این مکالمه کمتر از یه دیقه طول کشید
و اول آوینا خدافظی کرد و بعد من
اما خیلی بهم انرژی داد
و لبخند اومد روی لبم
داشتم ب این فکر میکردم
این ک بچه ی مردم بود
من اینقدر خرکیف شدم
فک کن اگه خودم مادر بودم و وقتی از سرکار برمیگشتم دخترم میپرید تو بغلم
دیگه یه اپسیلون هم خستگی توی تنم نمیموند
اون موقع واقعا دیگه ازاین دنیا چی میخواستم؟
...
خدایم!
ینی مادرشدن در تقدیر من هست؟
...
مطمئنم مادر خوبی میشم!
+از فردا دیگه وقتی از دم خونه ی آوینا رد بشم هنزفری مو درمیارم، شاید دوباره بیاد:)
از وختی اینستا زدم
یکی هست ک تقریبا هرروز بهم ریکوئست میده
و من هردفعه ردش میکنم
دوباره روز از نو، روزی از نو!
من اگه انگیزه ی اینو داشتم
الان بااین کاووشگره رفته بودم مریخ!
دیروز بعد از مدتها
ینی بیشتر از یک سال
با ر.ن رفتیم چارباغ و سی و سه پل
کلی خندیدیم و کودک درون مون رو آزاد گذاشتیم
شب اومدم خونم
ساعت1 ر.ن بهم پیام داده ک:
باید باهات حرف بزنم!
خیلی درموردت فکر کردم و گریه کردم
!!!
امروز هرچی اصرار کردم هیچی نگف
گفت ک میخواد حضوری بگه!
ینی چی تو سرشه؟
کنجکاوی نقطه ضعف بزرگ منه:دی
حتی ممکنه از شدتش بمیرم :)