امروز چهارمین روزی هست که گلودرد دارد
نه بهتر میشه
نه بدتر
نه علایم دیگهای اضافه میشه حتی
یه گلودردِ همراه و ساکت:)
صبح که بیدار شدم مودم پایین بود
نشستم سر درسام و دیدم داره خوابم میبره
آب زدم ب صورتم فایده نداشت
پاشدم رفتم آشپزخونه قرمه سبزیمو بار بزارم
یادم اومد قبلنا موقع آشپزی همش میرقصیدم
و خیلی وقته این کار رو نکردم
همین طور که پیازها رو تفت میدادم شروع کردم به رقصیدن
خوشم اومد
مودم اومد بالاتر
دیدم ولوم گوشی کمه
وصلش کردم به تی وی
صدا رو زیاد کردم
(دختربچه و پسربچه همسایه هرروز میان دم پنجره باهم حرف میزنیم و بازی میکنیم)
صدا رو که شنیدن اومدن دم پنجره
داد میزدن: خاااانوم معلم خااانوم معلم
پنجره رو باز کردم
گفتم سه تایی برقصیم؟
گفتن آرهههههه
با آهنگon the floor جنیفر شروع کردیم و بعدم ایرانی
حساااااابی قر دادیم
دختربچه دید من پیراهن لباسم رو به رقص میارم و دامنش رو میچرخونم رفت لباس عروسکی پف دارش رو پوشید و اومد
خلاصه خیلی کیف کردیم سه تایی
کودک درونم فعال و رقصان و شاد شد
شکر:))
هروقت میخوام خوب فکر کنم و خوب تصمیم بگیرم
میام دوچرخه سواری و
تند رکاب میزنم...
ورزش اعتماد به نفس بیشتری بهم بده
فکرم رو باز میکنه
هیجاناتم رو تخلیه میکنه
و راحت تر میتونم تصمیم بگیرم
باید چندروز بیام جاده رکاب بزنم تا بتونم خوب فکر کنم
جالبه!
دو روزه همش آهنگ« کی میدونه»از مجید رضوی توی مخم داره پلی میشه...
توی خواب و بیداری...
از هشت صبح تا چهار عصر کلاس بودم
خوب بود و خوش گذشت
اومدم خونه
یه نیمچه استراحتی کردم و با اکیپ رفتیم« پیر پسر» رو دیدیم
بازی و موسیقی و گریم و فضاش همه خوب بود
اما از فیلم خوشم نیومد
...
فکرم امشب خیلیییی مشغول شد
باید فردا بشینم فکر کنم و یه تصمیم درستی بگیرم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
چه جوری میتونید خیانت کنید؟
من هنوز اون دو تا برگ درختی رو که ششم بهمن پارسال افتاد توی کلاه کاپشنم نگه داشتم و مراقبشونم.
اینکه یه روز برسه که اینجا رو ازم بگیرن
و نتونم بنویسم حالمو خیلی بد میکنه
...
شب بخیر دنیا و آدماش...
قربونت برم دختر
که اینقدر چشم و دل سیری
و اصیلی
امروز خیلی بهت افتخار کردم:)
چقدر امشب نیاز داشتم یکی غیر از خودم، منو آروم کنه...
شب بخیر دنیا و آدماش.
خود عزیزم!
میدونم امروز قلبت به درد اومد
و هنوزم داره تیر میکشه
اما آدما همینن
پر از خطا
خطای ادراک
خطای شناختی
این حرف و قضاوتش رو بزار به پای قلب سیاهش
به پای رابطهی بدی که با خودش داره
به پای مشکلات روانیش
آرام عزیزم!
بپذیر و عبور کن...
ازش فاصله بگیر
اون خودشم نمیدونه چه بلایی سر زندگیش اومده...
وگرنه سرش رو از زندگی بقیه میاورد بیرون و حواسش رو میداد به شوهرش...
قشنگم!
من اینجام تا ازت مراقبت کنم:)