هرچی جلوتر میرم جالب تر میشه!
+شب چارشنبه سوری/حرف فرزانه بهش/حرف گذشته اش
...
خدایم!
شکرت:)
همیشه هوامو داری
این کاکتوسای من چرا اینقد خنگن؟
یکی بیاد بهشون بگه
آقا ما تو یه تیمیم نباید ک ب دست من دیگه خار پرت کنین ک!
:|
بسم الله الرحمن الرحیم
...
۲۴ساعت جهنمی گذشت
+من دارم میرم دعام کنید
+تابو...فرزانه!!!!
امروز حوصله هیشکی رو ندارم
هیشکی
...
کاش شازه کوچولو بودم
روی یه سیاره
تنها
با گل و بدون گلش هم فرقی نمیکنه
تنها کسی ک میتونه حالمو خوب کنه الان
و میگم کاش بود باهاش حرف میزدم
هلاکویی جانه
بیشتر از هرموقعی بهش نیاز دارم
+کامنتا رو سرفرصت...
صبح ساعت ۷ از خونه زدم بیرون
رفتم مدرسه
تقریبا۳ساعت پشت ۲ تا سیستم بودم تا گزارش همکارمو ک با تکونولوژی قهره درست کنم
بعدشم رفتم جلسه
جلسه ک تموم شد ناهارمون دادن
یه مقدار برنجای اضافه رو ریختم توی نایلون واسه گنجیشکا ک بیارم براشون خونه
جلسه ساعت۱ تموم شد
یکی از دانش آموزای پارسالم پیام داد ک حالش خیلی بده و افکار خودکشی ولش نمیکنه قرار گذاشتیم یه جایی
دیگه ساعت۲ خودمو رسوندم بهش
دوتایی نشستیم دو ساعت توی پارک حرف زدیم
خداروشکر حالش خیلی بهتر شد
و قرار شد بازم همو ببینیم
ساعت۴ رسیدم خونه
دیدم گنجیشکا نونا ک ریز کرده بودم واسه شون خوردن
خوشحال شدم
مثل مادری ک بچه هاش غذا خوردن
برنجا رو ریختم واسه گنجیشکا و کبوترام
نماز خوندم خوابیدم
عصر فرشته کارم داشت یه سر رفتم کمکش(قبلش رفتم بازارچه خریدامو کردم)
۹ونیم برگشتم خونه
نشستم پای لبتاب واسه کارای پروپوزالم
بعدشم یه یک ساعت سمینار هلاکویی نوت برداری کردم
الانم له و داغون افتادم روی تخت
و خوشحال ک روز پرباری داشتم
مممماچ بهت خودم جان
الان ک دقت میکنم زود قضاوت نکردم
حسای بدی داشتم و همش ب خودم میگفتم زودقضاوت نکن
فردا یه مراجع قراره ببینم ک افکار خودکشی داره
از دانش آموزای سالای قبلمه
امروز عصرم داشتم یه لایو درمورد خودکشی میدیدم ک خیلی جالب بود
لایو ک تموم شد
بعد از چند دقیقه خواهرم زنگ زد گفت یکی از آشناهامون خودکشی کرده و مرده
خانم تقریبا ۵۰ ساله ک وسواس و افسردگی و اضطراب داشت
یادمه توی ۱۹سالگیم درس اقتصاد باهاش کار میکردم
چون توی ۴۰ سالگی میخواست کنکور انسانی بده
کنکور داد
دانشگاهم قبول شد
اما نتونست معنا پیدا کنه و امشب خودشو کشت
خدا رحمتش کنه
+کلا آمار خودکشی توی شهرمون زیاد شده
وبیشترش هم آقایون از طریق خودسوزی بوده
دیشب رفتم ازش تست طرحواره ها رو گرفتم
۴تا تله داشت
دوتا طرحواره هامون مشترکه
هرچی بیشتر ازش میفهمم آرومتر میشم
نمیدونم چرا علاقه داره خودشو چیزی نشون بده ک نیست
ینی بدتر از چیزی ک هست نشون میده
و حتی گاهی حس میکنم میخواد خودشو در مظان اتهام قرار بده
...
تیپ شخصیتیش هم دستم اومد:
درونگرای متفکر شهودی قضاوتگر
من برونگرای متفکر حسی قضاوتگرم
...
زبان بدن هم بهم کمک کرد
...
خدایم!
من دارمتمام زورمو میزنم ک سردربیارم
ک بفهمم
کمکم کن
من ته تغاری خدام!
آخرین ساعات آخرین روز سال بدنیا اومدم
دو ساعت تا سال جدید
به" گریه" هم میشه ب چشم یه نعمت نگاه کرد
وقتی گریه میکنی انگار تمام خستگیا و دلتنگیا و غما و غرغرات از چشمات با اشک خارج میشن
از فکر کردن زیاد احساس تهوع بهم دست داده
تنها چیزی ک نیاز دارم رهاییه
و قهقهه
و مسافرت
دلم میخواد زمانی بیاد ک تصمیم درست رو گرفته باشم
و ب هیچی دیگه فکر نکنم
بدون دغدغه فقط خوش بگذرونم
...
من نمیدونم ته این قصه چی میشه
هرچی بشه نتیجه بدی نمیده
چون دارم تمام توانمو میزارم
تصمیمم رو ک گرفتم حتما یه چند روز گم و گور میشم.
میرم یه وری واسه خودم مسافرت
مسافرت تنها چیزیه ک میتونه رفرشم کنه
این روزا داااائم درحال فکر کردنم
یک دقیقه هم بدون فکر نمیگذره
همش دارم تحلیل میکنم
سبک سنگین میکنم
نوت برداری میکنم
اینقد دارم فکر میکنم ک یهو ب خودم میام میبینم توی فکرام گم شدم
و رابطم با واقعیت کم شده
آخرش مغزم فیوز میپرونه
و درحالیکه دارم فکر میکنم جون میدم و میمیرم
...
فکر کردن رو دوس دارم
کشف کردن
یادگرفتن
هرچی بیشتر خودمو بشناسم
اونم بیشتر میتونم بشناسم
این روزام سرم خیلی شلوغه
جالبه توی این مشغولیتا یه بخشی از وجودم بشدت دوس داره زبان فرانسه یاد بگیره
کلا زبان یادگرفتن دوست دارم
و موسیقی:)