امشبم شب پرهیجانی بود
+فوتبال آرژانتین و فرانسه،
تلفن نگین،
خیانت،
و دلی که شکسته شد و صدایی که پر از بغض بود...
خدایم!
معجزه ات رو نشون دادی
میدونم بازم هواشو داری و تنهاش نمیزاری
یکی از بدترین حس ها وقتیه ک
یکی از عزیزترین هات حالش بده و تو واقعا نمیدونی باید برای حل مشکلش چه کمکی بهش بکنی!
تحمل رنج این شرایط شاید سخت تر
از رنج مشکلیه که خودت داری و لاینحله
درماندگی رو حس میکنم
در ر.ن
رررر
حتی خودم
انگار یه آدم روانی این سناریو رو نوشته
تکه های پازل بدجوری باهم چفت شده
جوری چفت شدن ک دونفر رو شدید عذاب بدن
هرچی بیشتر فکر میکنم کمتر ب نتیجه و راه حل میرسم
ینی آخرش چی میشه؟!
خدایم!
خدایی کن...
ما اینجا سخت به خدایی کردنت نیازمندیم
اینجا حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن
چرا باید خواب ببینم که به دوستای دبیرستانم(که بیشتر از ده ساله ندیدمشون) توی خواب میگم آهنگon the floorجنیفر رو بزارید تا براتون برقصم؟:|
+اگه بچه های خوابگاه بودن میگفتم خب قبلا خیلی بااین آهنگ براشون رقصیدم اما دوستان دبیرستانم منو اگه ببینن نمیشناسنم حتی!
+وی عاااشق رقص است...بخصوص رقص های اجنبی طور:)
درک نمیکنم آدمایی رو ک هیچ گونه تغییری نمیکنن!
+این هفته رفتم یه ست شال و کلاه مشکی خریدم، یه دونه کلاه فرانسوی قرمزم خریدم، اینقد بهم میان که دیگه این چندروز شال و روسری سر نکردم.
کاش همچنان هوا سرد بمونه، ک بتونم بپوشم شون:))))
روی مبلم لش افتادم
درحالیکه به غیر از نور کم جون آباژور همه چراغا خاموشه
بوی آرامش بخش عود هم فضای خونه مو پرکرده
و موزیکای بیکلامی ک تک تک سلولام دارن درک شون میکنن!
اینجا واسم آخر دنیاست
لذت بخش ترین و امن ترین سکانس زندگیم...
و دارم فکر میکنم
ب اینکه امشبی ک آرام اینقد آرامه
و توی بهشت کوچکش چپیده و لذت تنهایی شو میبره
شب پرهیجانی واسه خیلیاست
واسه ر.ن ک میدونم پر از نگرانی و حس های متضاده الان توی اون مهمونی
و ررررر....
شب پر آشوبی واسه نگینم هست
بهم پیام داد ک پر از بغضم و رسیدم خونه زنگت میزنم
برای میم هم شب پرهیچانیه، چون امشب شعبه جدید میزنه
وقتایی ک خیلی خیلی خیلی عمیق فکر میکنم
از دنیای اطرافم پرت میشم و
میچپم توی دنیای خودم
اینجو وقتا یه سری از حواسم از کار میفته وحتی درد و خونریزی و سوزش یا هرچیز دیگه ای رو توی بدنم حس نمیکنم
مثل امروز ک ذهنم خیلی درگیر بود
صبح نشستم سر سفره صبحانه
یهو نگین گفت پات چی شده؟خون میاد
ساق پام خراش شده بود
گفتم نمیدونم...
بعد از چندساعت اومدم خونه خودم
ظهر بود
توی آشپزخونه مشغول کار
و بشدت توی فکر بودم
یهو دیدم از انگشت شست دستم خون داره میاد
اصلا نفهمیدم چجوری بریده شده؟ یا با چی؟
...
این مواقع رو ک هیچی رو حس نمیکنم و از دنیا کنده میشم دوست دارم!
سوار بی آرتی بودم و دقیقا مرکز اتوبوس بودم.همون قسمتی که دوتا تک صندلی روبه روی هم هستند
سرم توی گوشیم بود کارم که با گوشیم تموم شد سرمو آوردم بالا و نگاهم قفل شد به دختری که بنظر همسن و سال من میومد؛ روبه روی من روی صندلی نشسته بود
داشت مثل ابربهار اشک میریخت
با تمام وجودم ناراحت شدم
هی میخواستم برم بغلش کنم همدلی کنم
ولی گفتم راحت بزارم به حال خودش تا خالی بشه
بعد از مدت کوتاهی اتوبوس ایستگاه دروازه شیراز(آزادی) نگه داشت،بلند شدم رفتم سمت در ک اون دخترم پشتم اومد
و باهم پیاده شدیم
نگاهش کردم
همچنان اشک میریخت
نتونستم طاقت بیارم
بهش گفتم:خانوم مشکلی پیش اومده؟میتونم کمکتون کنم؟
یه لبخند زد و تشکر کرد و گفت:بخاطر بابام گریه میکنم، فردا سالگردشه، توی۱۸سالگیم از دستش دادم...الان یادش افتادم گریه ام گرفت
...
بعد از حرفامون و خداحدفظی بلافاصله زنگ زدم ب بابام و باهاش حرف زدم
اولین چیز قشنگی ک امروز ب محض خروج از خونه دیدم
بااارون بودم
قطرات بارون که بهم میخوره ۳ تا جون به جونام اضافه میشه:)
این روزا ترافیک ذهنی خیلی سنگینی دارم
همه چیز هم زمان قروقاتی اتفاق افتاده
و من هاج و واجم ک باید چ کنم
واقعا چی میخوام
فشار روانی زیادی رومه
نباید بزارم ناخودآگاهم و طرحواره هام افسار زندگی مو دست بگیرن
نباید بزارم ب آینده ام گند بزنن
چقد خستمممم
نمیدونم درباره ش چ تصمیمی بگیرم
ولی اینو میدونم هر تصمیمی بگیرم
حتما اولین کار بعد از تصمیم مسافرته
رفرش بشم
...
الان یه دختربچه ی خستم
خدایم!بغلم کن
دلم پناه میخواد
این هفته ای ک گذشت توی مدرسه، توی حیاط زنگای تفریح یا موقع خدافظی بچه ها به شیوه ای که جدیدا مرسوم شده دستاشونو مشت میکردن میومدن سمتم و منم مشت میزدم و داخل دستاشون هدیه بود
اینم عکسش
البته بماند که یکی شون سوسک پلاستیکی توی دستش بود:)
اعتراف میکنم وقتی که گل کاری میکنم یه جون به جونم اضافه میشه:)
+امروز گلدون های دیفن باخیا، سانسوریا و دوتا کاکتوسام رو تعویض کردم، بچه هام قد کشیدن رشد کردن:)))
+آهنگ وبم براتون پخش میشه؟؟
اداره بخشنامه داده بود واسه فرهنگیانی که بیمه ی عمر رد میکنن که مشخص کنن بعد از مرگ شون پول به حساب کی ریخته بشه؟
منم یه دونه از فرم ها برداشتم و اسم مامان و داداشمو داخلش نوشتم
درصد سهم هر فرد رو هم باید مشخص میکردیم
و من برای هرکدوم۵۰ درصد زدم
گفتن الان ۴۰۰ میلیونه
ینی من اگه الان بمیرم ۲۰۰ به مامانم ۲۰۰ هم ب داداشم میرسه
ولی اگه چندسال دیگه باشه با احتساب تورم میزان پول واریزی به وراث بیشتر میشه
اکثر همکارا توی فرم اسم بچه ها و مامان شونو نوشته بودن
پایین فرم موقع اثرانگشت زدن حس خیلی عجیبی داشتم
یهو یادم افتاد که یه روز میمیرم
مرگ چیز عجیبیه واقعا!
و این روزا ک خسته ام واسم خواستنی شده
ترسی از اومدنش ندارم...
...
+وصیتمو به ر.ن کردم، طلاها و اموالم برسه به مامان و داداش و آجیم
ر.ن یادت باشه!
بنظرم خوبه همه مون قبل مرگ مون تکلیف همه چیو مشخص کنیم.(از شعر سنگ قبرمون تا اهدای اعضامون و اموال مون و حلالیت ها)
خدانکنه و اینا رو هم بریزید دور...تعارف ک نداریم یه روز میمیریم
پس بهتره قبلش درموردش فکر و برنامه ریزی کرده باشیم.
+توی مدرسه حرف از اهدای اعضا شد، گفتم من از ۱۸ سالگی ثبت نام کردم، همکارم گفت واسه منم انجام بده، ثبت نامش کردم پرینت کارتشم گرفتم بهش دادم، بازم حس عجیبی داشتم!
چند روز پیش توی اینستا توی یه پستی نوشته بود:
تا بچه اید و سنتون کمه ازدواج کنید، وگرنه بعد ک بزرگ شدید و عاقل ازدواج نمیکنید!
درسته ک این طنز بود
ولی داشتم فکر میکردم چقد راست میگه
برای هزارمین بار اعتراف میکنم
اگه اینجا ایران نبود حالا حالاها توی فکر ازدواج نبودم!
من این تنهایی و استقلالم رو ب هیچی نمیفروشم
این رهایی مو دوس دارم
مشاوره فرسودگی شغلیش زیاده
بخصوص اگه آدمی باشی ک نتونی نسبت ب مشکلات مراجعات بیتفاوت باشی و همدلی کردنت باعث بشه حتی شبم توی خونه ب بعضیاشون فکر کنی و خودتو بزاری جاشون
این دوروز خیلی مراجع داشتم
خستم
واقعا جذب این همه انرژی منفی و تحویل انرژی مثبت بهشون کار سختیه
چقد این روزا خبرای بد میشنوم
چقد مشکلات زیاده
تنهاااااا چیزی ک دلم میخاد سفر و فکر نکردنه
دارم فیوز میپرونم
احساس میکنم چندجون از جونام کم شده این مدت
خستمممممممم
...
مشکلات دانش آموزام
دوستام
رررر
خانوادم
همسایه
بسهههههه
میخوام همه رو بالا بیارم
ب بخاری پاکنی نیاز دارم!
دلم بی اتفاقی میخواد
دلم روزمرگی میخواد!
اندازه ی یک قرن خستم
دلم غررررر زدن میخواد
و مرگ
اصن کی گفته مشاورا نباید خسته بشن؟
بدیش اینه همه ازم توقع دارن
آدم سگ بشه مشاور نشه
کسی مشاورا رو درک نمیکنه
همیشه ما باید درک کنیم
امشب قاتی پاتی ام
پتانسیل اینو دارم با همه دنیا قهر کنم
احساس میکنم سطل زباله شدم
هرکی تا حالش بده و گریه و غصه داره میاد سراغم
حتی مامانم
وقتی حالش داغونه وسط خواب باشه یا وسط کارم براش فرقی نمیکنه
زنگ میزنه و خودشو خالی میکنه و منو پر
چقد سعی کنم کر و کور باشم
بیتفاوت باشم؟
یه جایی منم پر میشم
ولم کنید
مامانم حالش ک بده یه بار ب آجیم و داداشم زنگ نمیزنه
اصن وقتی حالش خوبه و شنگوله چرا زنگم نمیزنه؟
...
شاید با این پستم بیاید قضاوتم کنید
شایدم فردا خودم از نوشتنش پشیمون شدم
ولی مهم نیست
مهم اینه ک باید احساسِ الانم رو ب رسمیت بشناسم و انکارش نکنم
بریزم بیرون
لذت بخش ترین چت هام چتایی هست ک با ر.ن دارم
و بلافاصله بعد از بای گفتن، ب ثانیه نکشیده دوتامون پاکش میکنیم
الان یه کامنت خصوصی دریافت کردم
ک ب محض خوندنش پاکش کردم
واسم آزاردهنده بود
و حتی نرفتم وبش جوابشو بدم
اما
داشتم ب این فکر میکردم ک
چقدر یه ذهن باید قضاوتگر منفی باشه که
توی پست"اوی" اینجوری استنباط کنه ک
همکارم ک اومد خونم آقا بوده نه خانوم و....
خوبه صبح تا شب توی شبکه های مجازی میخونیم و مینویسیم و
لایک میکنیم و شِیر میکنیم ک :"قضاوت نکنیم"
اما نمیدونم چیه این قضاوت
ک شده جزیی از وجود آدما
یه سریا هستن دست خودشون نیست انگار
تنظیمات کارخانه ی شخصیت شون روی قضاوت کردنه
بده...خیلی بد
و بشدت حال خراب کنه این قضاوت لعنتی
نکنیم:)
توی دفترم بودم و داشتم به یکی از دانش آموزام مشاوره میدادم، پرنیان ک کلاس دهمه و رابطه ی نزدیکی باهم داریم، در زد و از بین در نیمه باز گفت:
خانوووووم! تولدمه، کادو بهم چی میدی؟
منم لبامو غنچه کردم یه بوس براش فرستادم
دقیقااااا همون لحظه آقای کیانی رد شد و در همون حال ک لبام بوس میفرستاد چشم تو چشم شدیم
شِت
شِت
یه عااالمه شت
:|
...
من ب هوا زنده نیستم
من ب سوتی زنده ام
اگه سوتی ندم میمییییرم
دیروز که توی سرویس برگشت از مدرسه بودیم، دبیر ریاضی مون ک متولد۷۷ هست ینی ۴سال ازم کوچیکتره و خیلی مهربون و بامعرفته یهو گفت: آرام! من فردا شب میخوام بیام خونت
گفتم بیا قدمت ب چشم و اینا
امروز عصر اومد، همون دقایق اول شروع کرد از پسرخاله اش حرف زدن ک خیلی خوبه و خالم و شوهرخالم عکستو دیدن عاشقت شدن و از پارسال میگن باب آشنایی باز کنیم و اینا...منم با لحن مهربون و خنده محترمانه رد کردم...دوباره از شهاب اون یکی پسرخالش گفت ک اونم محترمانه گفتم نه
یه بوهایی برده بودم ک میخواد خواستگاری کنه، کلا وقتی آشناها یا همکارا یهویی میخوان باهام صمیمی بشن میدونم ک دوحالت داره:
یا پول قرض میخوان:دی
یا قضیه ی خواستگاریه...
خلاصه گفتیم نه و نشستیم ب حرف زدن
منم داشتم شام میپختم و بیشتر همکارم گوینده بود
حرفاش خیلی واسم خسته کننده بود
یهو حواسم از حرفاش پرت میشد میرفت توی دنیای خودم
و داشتم به فاصله ای ک باهاش داشتم فکر میکردم..منظورم تفاوت در جهان بینی مون بود
و همش قیافه ی ر.ن جلوی چشام بود
و میگفتم خداروشکر ک دارمش
هیچ وقت از حرف زدن باهاش خسته نمیشم
هیچ وقت خودش و حرفامون واسم تکراری و خسته کننده نمیشه
حرفایی ک با ر.ن میزنم کجا، حرفایی ک با بقیه میزنم کجا!!!
من حتی یه جمله از اون حرفام با ر.ن رو نمیتونم ب هیشکی بزنم
بنظرم همه مون توی زندگی مون همیشه یه دونه ر.ن نیاز داریم
+رفیق!
...
+دیشب ب میم گفتم نزدیکترین آدم زندگیم ر.ن هست
و بیشترین میزان شناخت رو ازم داره
+امروز در حد مرگ کار کردم...شب بخیر
لذت بخش ترین رابطه ای ک داشتم
رابطم با ر.ن بوده
چیزایی رو توی این رابطه تجربه کردم
ک هیچ وقت تجربه شو نداشتم و شایدم نخواهم داشت.
امشب دفترچه رو بهش دادم
خیلی سورپرایز شد
و خیلی توی فکر رفت
صورتش مملو از چندحس مختلف بود
خوشحالی، تعجب، تفکر، ذوق و...