خیلی خستم
امروز سه ساعت رکاب زدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش
تازه از سفر یه روزه ام اومدم
خوش گذشت:))
...
برم آماده بشم برای لالا که فردا صبح باید برم مدرسه
شب بخیر دنیا وآدماش:)
امروز دکتر فیروزی گفت: شنبه هفته پیش حالت خوب نبود
گفتم: آره
(لامصب خیلی تیزه، هیشکی نفهمید حالم بده، حتی اطرافیان نزدیکم)
گفت: چرا؟مودت رو چک کردی؟
گفتم :آره، خستم، یه مدت باید تنها باشم،
من جمع رو دوست دارم ولی توی تنهایی هام شارژ میشم
این مدت خیلی کم تنها بودم و حس میکنم خودمو گم کردم
...
تازه از سفر کوتاهمون(چادگان) اومدیم
نمیخواستم برم و تقریبا به زور بردنم
ولی خوش گذشت
...
شب بخیر دنیا و آدماش
اینم از شانس من:/
دقیقا باید کولر روزی بسوزه که خیلی گرمه
و فرداش قراره گرمترین روز تیر باشه:(
اولین خونهای که بابام خرید، سه میلیون بود
و من امشب با سه میلیون یه مشت خرت و پرت
برای خونه خریدم!
...
لعنت بهشون...
رفتم هایپر خرید کردم
یه مقدار شوینده و حبوبات و شیرینی و...
کلا پنج تا نایلون شد
بگو چند؟
سه تومن...
تازه مرغ و گوشت و ماهی هنوز نرفتم بخرم
و خانوادههایی رو میدیدم که میومدن
و خیلی کم خرید میکردن
از خریدام حس شرم بهم دست داد
وقتی اونا ب نایلونهای خریدم نگاه میکردن
دیشب خیلی بد بخوابیدم
همش درد داشتم
مسکن میخواستم ولی نمیتونسم بلند شم
فقط ب خودم پیچیدم
امروز اولین جلسه کلاس خودشناسی پیشرفته بود
اَمان توی کلاس گیر داده بود بهم!
گفت حس شیشم قویه و برام آشنا بنظر میای!
یه جاهایی ساکت بودم میگفت چرا حرف نمیزنی؟
وقتی استاد گفت کی نماینده بشه؟
اَمان گفت: آرام بشه
رفتاراش عجیب بود ولی حس ناامنی و بدی نداشتم
...
هفتهای که گذشت هفتهی خوبی بود
فقط یه اتقاق بد برام افتاد
که یک ساعت توی شوک بودم بعد زدم زیر گریه
چون برام باورپذیر نبود
و دنیام ناامن تر شد
اینقد برام سنگین بود
که هنوز نتونستم اینجا بنویسمش
وقتی خوب بتونم هضمش کنم مینویسمش
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز رفتم میدون نقش جهان و کلی لباس خرید کردم
خیلی وقت بود خرید نکرده بودم
...
برای اولین بار مینی اسکارف هم خریدم
۳تا:))
...
دو تا شومیز خوشگل
سه تا شلوار
تیشرت لش برای دوچرخه سواریم
و یه کوله هم خریدم:))
...
صدای وی را از بهشت کوچک جدیدش میشنوید:)
البته این بهشتم بزرگتر از بهشتهای قبلی هست
و حس خوبیه خونهی بزرگ داشتن
...
امروز، روز خوبی بود
یه ایسوزو گرفتم با چهارتا کارگر
باهاشون دوست شدم:)
و موقع اومدن به خونه جدید نزاشتن با اسنپ بیام
و منم سوار ایسوزو اومدم:)
چون تنها بودم خیلی هوامو داشتن
اصلا نمیزاشتن وسیله بلند کنم
وسایلمم نصب کردن رفتن
مهربان کارگران:))))
...
کار زیااااد دارم
دیگه بقیهشو فردا و فرداها انجام میدم
برم بخوابم که دارم میمیرم از خستگی
...
اینم اولین آهنگی که توی این بهشت گوش دادم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امشب آخرین شبی هست که اینجا میخوابم
و فردا میرم به بهشت جدیدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)