خستم
خیلی خسته
تازه از اسبابکشی مامانم اینا خلاص شدم
برادر و خواهرم نبودن و تقریبا میشه گفت تنهایی کارا رو کردم
...
برگشتم اصفهان
از این بنگاه به اون بنگاه
دنبال خونهی مناسب
ذهنم همش در حال فکر کردن هست
صبحها سرکارم
عصرها بنگاه و جمع کردن وسایل خونه و بسته بندی کردنشون
یه خونهی نقلی که یه حیاط خوشگل و باغچه داره پیدا کردم
محلهاش خوبه
صابخونش هم خوبه
فعلا صدتومن زدم بیعانه
تا اینور پولم رو بدن بعد قرارداد خونه جدید رو بنویسم
و اسبابکشی کنم
توی هفتسال گذشته، این ششمین اسبابکشی هست
نمیدونم تا کی مستاجرم:/
ولی خب میتونم بگم این خونه جدید که ایشالا قولنامهاش رو بنویسم بهترین خونهای هست که تا حالا خواهم داشت
و فرایند پیداکردنش هم خیلی جالبه
بعدا یادم باشه مینویسم که چی شد این خونه رو پیدا کردم و مخ صابخونه رو زدم
...
تختمم جمع کردم و از امشب باید روی مبل بخوابم:)
...
دلم برای سروصداها و کامنتاتون تنگ شده
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
از شدت خستگی، تهوع و سردرد دارم
روز بسیار شلوغی رو پشت سرگذاشتم
...
شب بخیر دنیا و آدماش
وای
وااای
وااااای
اصلا باورم نمیشه دوباره برگشتم
و دوباره میتونم بنویسم
بعد از دوماه نبودن
...
این مدت اتفاقات زیادی برام افتاده
و اتفاقات دیگهای هم برام توی راهه
...
چقدر سخت بود برام
اینکه نمیتونستم بیام اینجا و بنویسم
...
ممنون آقای میم:)
...
دلم خیلیییییی تنگ شده
برای اینجا
برای نوشتن
برای دوستای خوب اینجا
...
کاش همه تون برگردید
و دوباره توی سر و کله هم بزنیم:)