پریروز ظهر بود
توی خونه بودم
که دوستام زنگم زدند که یه سفر دوروزه میخوایم بریم کوهرنگ
بپوش میایم دنبالت ک بریم
منم سریع کارامو کردم و ساکم رو بستم و رفتم
مدل سفررفتنم خیلی شبیه پسراست
یهویی و سریع وقتی برنامه و سفر پیش بیاد جمع میکنم و میرم:)))
مثلا توی خونه نشستم و نیم ساعت بعد یهو میبینیم توی جادهام ب قصد فلان مقصد:)
خلاصه رفتیم کوهرنگ و از طبیعت بکر و زیباش بهره بردیم
یکی از سوغاتیهایی که این سفر برام داشت آغاز دوستی با یک فرد بسیااار فرهیخته بود
آقای سین :)
اهل کتاب:)
فلسفه، روانشناسی، جامعه شناسی، تاریخ،ادبیات، هنر و....
همون دقایق اول که دیدمش بهش وصل شدم و دائم باهم صحبت میکردیم
شمس لنگرودی و مصطفی ملکیان باهاش صمیمی هستند و خونهاش میرن:)
{ با یه سری دانشمند معروف هم درارتباط بود که من نمیشناختم و اسمشون رو سرچ میکردم فقط}
میگفت با حسین پناهی هم خیلی صمیمی بودیم و از دیدارها و صحبتها و دیدگاههاشون برام میگفت
نصف بیشتر مهمانهای برنامه «کتاب باز» از دوستانش بودند
و جالب اینه که این بشر به شدت متواضع بود
بشدت خودمونی
از معدود آدمایی هست که اگه قرار باشه باهاش مصاحبت و گفتگو داشته باشم اصلا خسته نمیشم و برام تکراری نمیشه
خلاصه که خیلی خوبه:)
خودشم دیگه از بین جمع میومد پیشم و یهو شروع میکرد به صحبت کردن
از یونگ و نیچه،سهراب سپهری حرف زدیم تا شاملو و فیلمهای معروف و دیدگاهش و کیف کردم...
...
+ و نکته دیگه اینه که من قبلا با این آدم حرف زده بودم و نمیدونستم!
یادمه چند سال پیش برای یکی از دوستام که اهل فلسفه بود یکی از آثار بدون سانسور اسپنیزوا رو میخواستم بخرم و کادو بدم(چون خیلی بهش علاقمند بود) و اومدم داخل اینستا استوری کردم ک اگه جایی رو میشناسید ک بدون سانسورش رو داره بگید ...
میم بهم ریپلای زد که آقای سین دوست من و اهل کتاب هست، میتونه کمکت کنه و موبایلش رو بهم داد و من داخل تلگرام به ایشون پیام دادم و کمک گرفتم
و دیروز که بعد از چندسال همو دیدیم متوجه شدم که خودش بوده و ذوق زده شدم:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز حال پختن ناهار ندارم
و منتظرم از غیب برام غذا برسه
چت کردن با افرادی که هنوز از این علامتا:
:) :( :/ :|
استفاده میکنند برام دلچسب تره:))
اومدم به راننده اسنپ بگم: «کوچه پُشتی»
گفتم: پوچه کُشتی
:|
...
خودم خندهام گرفت:)))
به مراجعم که دختر نوجوانی بود گفتم:
تو این همه بدی از پارتنرت میگی، چی باعث میشه که باهاش کات نکنی؟
گفت: میترسم کارماش منو بگیره اگه کات کنم
گفتم: عزیزم، این خودش کارماست:))))
...
بدیهایی که میگفت خیلیییی بد بودندااااا
اما امان از طرحواره، جهالت، وابستگی، و سلب مسئولیت و چسبندگی و شرایط بد آشنا!