امروز اولین جلسه کارگاهم«طرحواره درمانی ذهنیت مدار» بود
دوباره بعد مدرسه بدو بدو خودمو رسوندم به کلاس
...
تازه رسیدم خونه
اینقدر خستم که سرم گیج میره
و چشام به زور بازه
دیشب مهمون داشتم و دیر خوابیدم
ظهر هم نخوابیدم
و از۶ صبح تا الان روی پا هستم
...
امروز قبل از اینکه برم کارگاه
داشتم غر میزدم که:
این چه وضعشه؟ شغل دوم میخوای چیکار دختر؟
بشین توی خونه؛ مثل آدم از مدرسه که میای بگیر بخواب
این کمالگرایی ات رو کنترل کن وووو
خلاصه داشتم توی ذهنم به جون خودم غر میزدم
میگفتم کاش یه دختر پولدار بودم که هر ماه ددی به حسابش پول میریخت و اینقدر پول داشت که نمیدونست چه جوری خرجش کنه
تمام دغدغه اش هم این بود ک چرا بوی فرندم دیر سین کرد یا به فلان دختر نگاه کرد تا برم روی مخش
یااینکه ک شب عیدی بتونم یه وقت واسه ناخنم بگیرم و بتونم لباس عیدمو بخرم
شبم تا صبح بیدار باشم
و از صبح تا لنگ ظهر هم بخوابم
خلاصه همش این جفنگیات توی مخ خسته ام در رفت و آمد بود:)
...
کلاس که تموم شد کلی قربون صدقه خودم رفتم
توی مترو بودم و چشام هی بسته میشد
کلی ب خودم افتخار کردم که اینقدر دارم تلاش میکنم
بدون اینکه هیچمشوق و تکیه گاهی داشته باشم دارم میدوم
خلاصه فاز قبل و بعد کلاسم خیلی فرق داشت:)
...
بقول استاد ما یه نفر نیستیم
ما بیست نفریم
براساس بیست ذهنیتی که داریم
توی این سکانسی ک گفتم
دوتا ذهنیت های من فعال شد
...
برم کاراموبکنم و برم لالا
فردا باید برم اداره
...
یه روزی میرسه این کارگاه های منم تموم میشه
خیلی دور نیست...چندماه آینده
اون وقت مثل سابق عصرا میرم ورزش
شبا روتین پوستی مو میزارم
و با نوای شجریان مست میکنم
و بعدم توی امن ترین جای دنیا؛ بهشت کوچکم به خواب میرم.
...
شب بخیر دنیا و آدماش