این روزای من اینجوری میگذره که صبح ساعت۶ بیدار میشم کارامو میکنم میرم مدرسه
ظهر میام ناهار و خواب
و عصر بلافاصله بعد از خواب یه چند ساعتی میشینم پای کلاسم
وقتی که خسته شدم و دیگه مخم نمیکشه تایم استراحتم خونه رو تمیز میکنم، ظرفا رو میشورم و ناهار فردامو درست میکنم
کارای خونه که تموم شد دوباره میشینم سر درس و کلاس تا مخم فیوزش بپره بعدم مسواک و لالا...
من برای اینکه موفق بشم هیشکی رو ندارم که حتی یه لیوان آب دستم بنده یا بگه خسته نباشی
یا هزارتومان پول بزاره توی جیبم
من میلیمتری و به تنهایی دارم میرم جلو
و نباید خُرده بگیرم
چون انتخاب خودم بوده
خودم خواستم مستقل زندگی کنم
چه بسا اگه این چندسال خونه ی بابام میموندم(و خرج و مخارج خونه و روزانه و رهن و تحصیل و اجاره و قسط نداشتم) میتونسم تاحالا خونه بخرم یا یه ماشین خوب...
اما سبک سنگین کردم
دیدم این لایف استایل برام جذاب تر و خواستنی تره
و راضیم:)
+ این روزا وقت سر خاروندن ندارم حتی ماسک صورتمو موقع کار توی آشپزخونه و ظرف شستن و اینا میزارم اون وقت نگین زنگم زده میگه به فلانی یه زنگ بزن ازت ناراحته که چرا زنگش نزدی؟
حالا فلانی شرایطش چیه؟
توی خونه نشسته شوهرش شاغله و خودش خانه دار از صبح تا شب دو تا گوشی (موبایل و تلفن خونه) دستشه. داره بااین اون حرررف میزنم و توقع داره منم زنگش بزنم
واقعا نمیدونم این حجم از توقع از کجا میاد؟ آخه من چه نسبتی با تو دارم؟دخترتم؟عروستم؟ فامیلتم؟دوست صمیمی تم؟
امروز زنگش زدم و غیرمستقیم از برنامه های این روزا و سرشلوغیام گفتم که توقعشو کم کنه چون من نمیتونم خودمو به حد توقع اون برسونم واونه که باید این کار رو بکنه
چون من برای زندگیم«طراحی» دارم و اون توی اولویتام نیست
اولویتام خانواده و چند تا از دوستای نزدیکم هستن
برای زندگی تون طراحی داشته باشید
درعین اینکه منعطف هستید
نتیجه شو توی بلندمدت میبینید:)
...