قضیه ای که پیش اومده خیلی شبیه بازی مافیاست
من نقش« خدا» رو دارم
الان تقریبا أمین هردو طرف هستم
و اومدن باهام حرف زدن
چون من بیشتر از همه شون میدونم، «خدا» هستم
خوب میدونم هرکس چند درصد مافیاست
و چند درصد شهرونده
حتی فکر و احساس شون به خودم رو هم خوب میدونم
ولی نباید هیچی بگم
چون همه شون دوستان من هستند و دوستشون دارم
هرچند که از یکی شون ناراحتم
اما نباید چیزی بگم چون آشوب میشه
خدا بودن سخته...
دنیام ناامن تر شده
و احساس میکنم باید با هرکدوم شون حتی شهروندا هم یه فاصله ای داشته باشم
...انگار یه آدم روانی این سناریو رو نوشته...
راستی
یه نفرشون خیلی دنبال آدرس وبمه و توی مکالمات مون همش دنبال سرنخه
گفته پیدا میکنم
نمیخوام اینجا رو داشته باشه
تجربه خوبی از این چیزا ندارم
....
همین یه نفر که دنبال آدرس اینجاست
خیلی عجیب و پیچیده است
نمیدونه که میدونم و خیلی خوب داره نقش بازی میکنه
در تحیرم ازش...
آدما میتونن درعین سادگی خیلی خیلی پیچیده باشم
دوباره یاد حرف استادم میفتم که میگفت:
«انسان موجودی ست به شدت استراتژیک وپدرسخته»
...
امروز یه جمله ای خوندم خوشم اومد:
« وقتی رفاقتتون با یکی
تموم میشه،
همهی رازهاتون رو پیش
خودتون نگهدارید!
پایان رفاقته؛
پایان شرافت که نیست!»
...
تهش چی میشه ینی؟
چندسال ازش گذشته و یه چیزاییم اومده رو آب
مثلا ده سال دیگه هر کدوم کجای این ماجرا و چه شکلی هستن؟