گفت: حیفِ این همه کالری نیست که سوزوندی و الان بستنی میخوری بعدش؟
گفتم:هدف لذته، چه دوچرخه سواری باشه چه بستنی
گفت میشه باهم حرف بزنیم؟
گفتم:موضوع مشترکی برای بحث نداریم
گفت: به کسی تعهد داری؟
گفتم: نه، ولی سینگلی صرفا دلیل کافیای برای رابطه نیست
و کوچه و خیابونم جای مناسبی برای پیدا کردن دوست نیست
گفت:خب کجابرای آشنایی خوبه؟مجازی؟
گفتم: نه محیط آشناتر و سالم تر...
گفت: همیشه اینقدر با عجله تصمیم میگیری؟
نمیخوای باهم بریم کافه بشینیم حرف بزنیم؟
گفتم: نیازی ب رابطه ندارم(البته اینجارو دروغ گفتم:دی)
منتظر جمله بعدش نشدم و دوچرخه مو برداشتم و
گفتم: خدانگهدار
باهام خدافظی نکرد، فقط نگاه کرد!
+اولین بار بود که وقتی یکی بیرون بهم پیشنهاد میداد باهاش درست حرف زدم و گفتم نه وخودمو به نشنیدن نزدم.
اونم بخاطر اینکه باادب بود و مثل بقیه هیز نبود!