داستان ازاین قراره که اداره منطقهمون یه ماه پیش بهم پیشنهاد داد من مدیر مرکز مشاورهی منطقه مون بشم
اینپیشنهادشون هم برام خیلی خوشحال کننده بود هم واهمه داشت. چون مسئولیتش خیلی مهم و خطیره
ولی گفتم قبول میکنم. شاید بزرگترین چالش دوران شغلیم توی این چندسال هست...
امروز با دکتر میم که رئیس مرکز مشاوره کل استان اصفهان بود جلسه داشتیم
بعد از جلسه بهم گفتن تو که تا اینجا اومدی صبر کن مصاحبهی مدیریت مرکز مشاوره رو ازت بگیریم. گفتم من منابع رو مطالعه نکردم و آمادگی صددرصد ندارم
گفتن نه تو از پسش برمیای
خلاصه گفتم باشه
برام پرونده تشکیل دادن و منو فرستادن اتاق خانم شین
مصاحبهی این اتاقم بد نبود
بعدم اتاق آقای ف:)
آقای دکتر ف رابطهی خوبی با من داره چون توی دوتاکارگاهشون شرکت کردم و منو به خوبی میشناسه
امروز وقتی وارد اتاقش شدم جلوی بقیه منو به اسم کوچیک صدا زد و گفت خوش اومدی آرام جان
باعث شد توی اون فضای غریبه دلگرمی بگیرم:)
گفتم قراره شما از من مصاحبه کنید برای مدیریت مرکز مشاوره منطقه مون
گفت باعث افتخاره
گفتم خب سوال اول؟:)
گفت دو دو تا؟
گفتم پنج تا:))
هردومون خندیدم
کل مصاحبهی من به گفتگوی دوستانه مون گذشت وکلی باهم گپ زدیم
بعد گفتم آقای دکتر سوالی ازم نپرسیدین؛ گفت من به سواد تو مطمئنم و خوشحالم ازاین به بعد باهم همکار میشیم چون منطقه شما زیرمجموعهی منه
گفتم من تجربه مدیریت کمدارم
اما تنها چیزی که دارم عشق است
عاشق این کارم
گفت مطمئنم از پسش برمیای
یکی دوتا نکته درمورد امور مالی هم بهم گفت
و مکالمهی دوستانه مون تمام شد و اومدم بیرون
پر از حس خوب بودم
مصاحبهای که فکر میکردم سخت ترین مصاحبهی عمرم میشه مثل آب خوردن بود:)
...
از اداره کل استان که اومدم بیرون دوستم زنگ زد
گفت من و دخترکوچولوم میخوایم عصر بیایم بهشت کوچکت
گفتم خوشحال میشم منتظرتونم.
سریع رفتم سر راه خریدامو کردم
اومدم خونه رو تمیز کردم
دوش گرفتم
خوابیدم
عصر دوستم با دختر نازش اومد
و تازه رفتن
...
حالش بد بود ...
گفت خسته شده و میخواد از همسرش جدا بشه
این در حالیه که در بالاشهر یه خونهی گرون قیمت دارن زندگیمیکنن که همه چیز خونه شونهوشمنده و همه حسرت زندگی اینا رو میخورن
چوم
حرف زیاده
خیلی خلاصه و قروقاتی گفتم
...
برم بخوابم که صبح باید بیدار شم برم اداره منطقه مون
...
شب بخیر دنیای قشنگم وآدماش:)