حال جسمیم خیلی بده
درد و ضعف شدید با تهوع....
درست مثل یک ماه پیش ک رفتم بیمارستان
دوباره....
دوستم و شوهرش اومدن بهم دارو و دمنوش و... دادن
مریم میخواست پیشم بخوابه چون فشارم خیلی پایینه
گفت توی خواب میمیری یه وقت
الکی گفتم خوبم که برن خونه شون و زن و شوهر شب بخاطر من جدا از هم نخوابن
...
خدایم!
خودت مراقبم باش
جز تو هیشکی رو ندارم
...
امشب بعد از مدتها خیلی گریه کردم
حالم بد بود و اشک ریختم تا آروم شم
اولش برای خودم و حال بدم داشتم گریه میکردم
اما بعد تمام دوستان مجازی و حقیقیم اومدن توی ذهنم
شفتالو، مهسا، محسن، شاپرک، مرشد، حمید، سلام و رهگذرو...
ب یاد رنج همه تون بودم...
...
کامنتا رو بعدا میام جواب میدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش