امروز، روز شلوغ پلوغی داشتم
و الان خیلییی خستم
به اندازه یک قرن
اونقدر خستم که دلم میخواد از این دنیا لفت بدم
...
روی تختم افتادم
و از شدت خستگی زل زدم ب کلید چراغ اتاقم
و دارم ب این فکر میکنم که چ جوری باید بلند شم و
چراغ رو خاموش کنم
واقعا سخت ترین کار دنیاست برام
کاش یکی بود خاموشش میکرد
بعدم ساعت برنارد رو میزد و من تا جایی که میتونسم میخوابیدم
و توی فکر کارگاه فردا و کارای خونه و بیرون خونه نبودم
...
همه فکر میکنن چون تنهام و مجرد پس وقتم خیلی آزاده
ولی اشتباه محضه
هیشکی ب اندازه من سرش شلوغ نیست
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)