این چندروزی که گذشت:
من روی گریهی مرد خیلی حساسم
چند روز پیش موقع برگشت از محلکار، همکارم، آقای د یهو زد زیر گریه
و غم دنیا بود ک اومد روی دلم
تا دو روز دپرس بودم
...
امروز یه بلاگفاییِ قدیمی بامعرفت بهم زنگ زد
ایشون هنوز منو ندیده اما سر یه ماجرایی ضامنش شدم
و اینقدر آدم اَمنی بود و هست که چندسال پیش سریع شماره همراهم رو دادم بهش
خلاصه امروز بعد چندسال زنگم زد
گفت شماره کارتت رو بفرس یه مبلغی برات بریزم
تا بین دانش آموزان نیازمند توزیع کنی(یه بار دیگه هم این کار رو کرده بود)
منم کلی تشکر کردم و شماره کارتم رو دادم
که دیدم ده میلیون برام ریخت
کلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم
و از فردا عادلانه تقسیمش میکنم بین بچه ها
...
یه مدته گروهی رکاب میزنیم
ینی یه گروه دوچرخه سوار شدیم
امشب پری بهم گفت آقای جیم از تو خوشش میاد
و درموردت یه چیزایی بهم گفته دیشب...
قبلا هم بهم گفته بود آقای ف روت کراشه
گفتم چه جالب، پسرای خوبی هستن ولی در هرصورت جوابم به هردوشون منفی هست!
معمولا من دیر میفهمم یکی ازم خوشش میاد
و بعد که میگه یا میگن میفهم عهههه فلان رفتارش یا فلان حرفش بخاطر چی بوده و...
...
یه جمله که همیشه گفتم و میگم:
«ما دخترا خودمون انتخاب میکنیم که چه کسی مخمون رو بزنه»
راسی
قُقی هم گیر داده تو نیمهی گمشدهی عین هستی
خیلی بهم میاید
بهش گفتم فعلا رابطه نمیخوام
اونم لانگ دیستنس
یه ذره سرم خلوت بشه بعد یه فکری شاید کردم
...
امشب دروغ گفتم به یکی
و خیلیم سخت بود
هی وسطش منصرف میشدم که راستشو بگم ولی دیدم امنیتم ب خطر میفته
ف میگفت تو تنها زندگی میکنی؟
گفتم نه مامانمم پیشم هست:|
...
برم بخوابم که خیلی خستمه
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)