دارم به یک هفتهی اخیر فکر میکنم
سه تا موقعیت برام پیش اومد که اطرافیانم دچار قضاوت اشتباه درموردم شدن:
موقعیت اول استوری اینستام بود که قبلا درموردش نوشتم(همون استوری که داخلش زهرا که قدش خیلی بلنده منو بغل کرد و همگان فکر کردن پسر بوده و پیام هاشون و...)
...
موقعیت دوم وقتی بود که یکیتوی محل کارم بهم گفت تابستون منو توی بستنی سلطان با دوتا پسر دیده!
که تعجب کردم چون من از اردیبهشت دیگه هیچ خواستگاری راه ندادم و با هیچ پسری نرفتم بیرون، بعد فهمیدم موقعی بود که با دوستام و همسراشون رفته بودیم سلطان بستنی بخوریم و موقع حساب کردن کنار دخل با آقایون بودم و خانمهاشون نبودن و منو با اونا دیدن و...
....
موقعیت سوم دیروز بود:
سمیه (همکار و دوستم) صبح پیام داد با من میای بریم سرکار؟گفتم نه با اتوبوسا میام
سوار اتوبوس شدم به محض سوارشدنم یکی از همکاران آقا، باهام تماس گرفت و با استرس گفت کجایی؟گفت داخل اتوبوس تازه سوار شدم
گفت سریع پیاده شو کار مهمت دارم و باید باهات حرف بزنم
منم پیاده شدم
بعد از پنج دقیقه ماشینش دم پام ترمز کرد و سوار شدم
میگفت یه مورد اورژانسی خودکشی داره که باید بهش رسیدگی کنم و...
گرم حرف زدن در مورد دانشآموزش بودیم که
همون لحظه ماشین سمیه از کنارمون رد شد و منو با اون دید
ناراحت شد و توی چشاش معلوم بود که عصبانیه ازم...
خلاصه بعد از کار رفتم مدرسهشون و گفت ینی چی با من نمیای ولی سوار ماشین آقای فلانی میشی؟ تو مثلا رفیق منی و منو قال گذاشتی
منم براش قسم و آیه که بخدا اشتباه فکر میکنی، من سوار اتوبوس بودم و چون گفت مهمه سریع پیاده شدم و ...
خلاصه رفع سوتفاهم شد...
...
اما داشتم فکر میکردم چقدر از این موقعیتها من مقصر بودم که بقیه درموردم فکر اشتباه کردن
هرچند که تصادفی بودن ولی برام عجیب بود توی یک هفته سه مورد پشت سر هم...