دیشب ساعت نه و نیم خوابیدم
و صبحمو پرانرژی شروع کردم
دو تا مدرسه رفتم برای جلسه سخنرانی
بعدشم بدو بدو رفتم مرکز مشاوره
گزارش هفتهمو درست کردم زیپ کردم فرستادم اداره استان
توی راه برگشت از کار به خونه
خیابونا خیلییی دلبر شده بودند
باد قشنگ پاییزی+بارون+برگهای زرد و نارنجی درحال رقص+ ابرای خوشگل
سوغاتی هایده رو پلی کردم و با سمیه(همکارم) بلند بلند خوندیم
بعدم گفتم خاک تو سرم که توی این هوای قشنگ پاییزی عاشق نیستم:))
عصرم رفتم جاده سلامت و با عشق رکاب زدم
که اولش یه پسرچشم سبز خیلی خوشگل افتاد دنبالم
بعد گفت خیلی تند میری بهت نمیرسم و جا موند
بعدم یکی دیگه از پسرای جاده که از اردیبهشت که رفتم همیشه تنها میدیدمش موقع استراحتم اومد و پیشنهاد داد
گفت مدتیه میخوام بهت نزدیک بشم ولی اینقدر تند میری نمیشه جایی گیرت آورد
بعدم گیر داده بود اسمت چیه؟
گفتم برای چی میخوای؟
گفت میخوام بدم به دعانویس که مِهرم رو بیاره توی دلت خخخخ(جدیدا پسرا خلاق شدن توی دیالوگای مخزدن)
بنظرم از همه پسرایی ک اونجا بهم پیشنهاد دادن سالمتر بود
مودب، تحصیل کرده و زبون دار و خلاق بود
اما بازم گفتم نه:)
بعدم با بابام چندبار تماس تلفنی داشتم درمورد یه مشکل خانوادگی مون
که یه حرفی زد ک دلم غم گرفت:(
گفتش: به یه پسر خوب شوهر کن، من وقتی مُردم چندتا ویس توی گوشیم هست که فقط به تو میگم بعدش بری سراغ گوشیم و گوش بدی
گفتم دور از جونت، این حرفا چیه؟
بغضم گرفت و تمام حال خوبم رو تلخ کرد
...
امروز دوبار غم اومد توی دلم
غم هم قشنگه، مگه نه؟