دیروز فرصت نکرده بودم برم دوچرخه سواری
ومیگفتن آب رودخونه باز شده و سیو سه پل دوباره زنده شده
ساعت۶ عصر با ذوق عجیبی سوار دوچرخه شدم و راه افتادم
پنج دقیقه از بیرون اومدنم نگذشته بود که سرچهارراه که داشتم رد میشدم یهو یه سمند با سرعت بالا اومد و بهم خورد
هیچی نفهمیدم فقط توی هوا پرتاب شدم
از درد نمیتونستم تکون بخورم
همه دورم جمع شده بودن
پای چپم و سرم خیلی درد داشت
راننده که یه آقای جوونی بود خیلی ترسیده بود
میگفت تکون نخور زنگ بزنم امبولانس
همونجا کف خیابون افتاده بودم و ترافیک شد
(اون لحظه نفهمیدم که چه جوری شد بعد بقیه گفتن که افتادی روی ماشین بعدم پرتاب شدی روی زمین( شیشه سمند خورد شده و سپر ماشین هم آسیب دیده)
خلاصه امبولانس و دوستام همزمان اومدن
نمیتونستم بلند شم
سرگیجه و درد پای چپم باعث
شد منو بزارن توی برانکارد
برای اولین بار سوار امبولانس شدم
خلاصه رفتیم اورژانس
داشتم آروم اشک میریختم که من که تنهام بااین پای چلاغ چیکار کنم؟کارمو چیکار کنم و؟جلسهی فردام چی میشه و هزارتا فکر دیگه...
توی بیمارستان از۶عصر تا یک شب معطل بودم
کلی داستان داشتم، هم گریه کردم هم خندیدم...
کلی ازمایش و عکس از سرم و پام و
قسمت مچ و زانو و ارنج دستم گرفتن
گفتن نشکسته ولی باید پای چپت رو آتل ببندیم...
آتل بستن...
بیمارستان مخصوص تصادفیا بود
هر بیماری که میومد یه داستان داشت
درد خودمو فراموش کردم
راننده هم نادم و مضطرب طبقه پایین در انتظار اینکه منو ببینه و باهام حرف بزنه
دوستم و شوهرش گفتن آدم خوبیه رضایت بده، گناه داره، سه روز از فوت پدرخانم راننده گذشته و حالش خوب نیست
گفتم باشه
رفتیم که بریم کلانتری رضایت بدم که ماشینش نره پارکینگ که کلانتری گفت برید فردا صبح بیاید
خلاصه قرار شد فردا صبح بریم کلانتری
...
دوستم و شوهرش اومدم خونهام بخوابن تا تنها نباشم
تمام حرکات و کارا برام سنگین و سخت شده
یه هفته استعلاجی هم برام نوشتن
ولی حال عمومیم خوبه
اینم از امروز متفاوت من
ملق زدن روی هوا تجریهی وحشتناک و عجیبی هست
امیدوارم تجربهاش نکنید
اون لحظه فکر کردم دارم میمیرم
و مرگی که برای دومین بار توی تصادف توی این دوماه اخیر بهم نزدیک شد...
...
امشب با یه حس عجیبی میتونم بگم:
شب بخیر دنیا و آدماش