دارم به میم فکر میکنم
کسی که اخیرا بیشتر از هرکسی مستقیم یا غیرمستقیم سعی کرده منو آزار بده
میخوام اونقدر فکر کنم تا هیجان منفیم کمتر بشه و آروم تر بشم
نمیخوام بهش حق بدم بابت رفتارای آزاردهندهاش
فقط میخوام همدلی کنم یا درکش کنم که توی دلم خشم جا نگیره:
در نگاه اول میتونم بگم طرحوارههاش زیاده
حالش بده و هرچی تراپی رفته حالش خوب نشده
فرزندپروری والدین ،افتضااااح بوده
والدینش مقایسهگر، مضطرب، قهری، رهاکننده بودن
و کمالگرا با عزت نفس خیلی پایین تربیتش کردن
از اون طرف مادرشوهر
از طرف دیگه برادرشوهرش
و از همه بدتر زندگی توی یه خونه در کنار مادرشوهرش
شوهرش هم ک از اون طرف، پر از رفتارای ناامن و ....
کار درست حسابی نداره
نمیتونه بزرگترین آرزوش که.....هست برسه چون.......
احساس نقص و شرم فراوان داره
فقط ب من حسادت نمیکنه
هرکسی که یه موفقیتی داره باعث میشه ذهنیت کودک ناقصش بزنه بالا
طرحواره محرومیت هیجانی و اطاعتش باعث شده که
نتونه درست ابراز وجود کنه و حرفش رو توی دلش زده
و خیلی وقتا حقش ضایع شده
طرحواره معیارهای سختگیرانه و مقایسههای مکرر ذهنش با اطرافیانش باعث شده نتونه از هیچ کدوم چیزایی که داره لذت ببره
همسرش بلد نیست به زبان عشقش حرف بزنه
و همش باید درخواست توجه کنه
طرحواره رهاشدگیش باعث شده ترس از دست دادن داشته باشه
برا همین روی من که نزدیکترین دوستشم حس تملک میکنه
و بدش میاد با کسی دیگه رابطهام عمیق تر بشه
نشخوار فکری زیادش باعث شده توی گذشته دست و پا بزنه
و افسردگی گرفته
خواب و خوراکش همیشه مشکل داره
و تقریبا تمام چیزایی که نداره من دارم
پس طبیعیه که رو مخش باشم!
دائم میخواد منو بکوبونه و قضاوتم کنه تا آروم بشه
بعد که این کار رو میکنه طرحواره تنبیه و محرومیت هیجانیش میزنه بالا و دور و برم میپلکه تا رهاش نکنم(طرحواره رهاشدگی)
گاهی هم بعد از زخمی که بهم میزنه فرار میکنه و میره توی لاک خودش، چون نشخوار فکریش دوباره میاد سراغش و عذاب وجدان میگیره
خودش هم از خودش خسته است
پر از خشمه
نمیتونه با خودش ارتباط بگیره
نمیتونه با اطرافیانش درست رابطه بگیره
علایم سوشال فوبیا رو داره و ترس از پذیرفته نشدن و ....
از طرف دیگه
خیلی وقتا هوامو داشته،بخصوص اوایل رابطه و قبل از مدیرشدنم
باهام مهربونی کرده
خیلی وقتا فهمیدم که داره میجنگه با خودش تا مهربونی کنه
خیلی وقتا نیاز داشتم کمکم کرده
کلی خاطرهی خوب باهم داریم
...
اگه بخوام ادامه بدم یه مثنوی هفتادمن میشه
خیلی نامنظم و بداهه نوشتم
ولی خیلیییی آروم تر از چنددقیقه قبلم شدم
باید در کمال آرامش و احترام باهاش حرف بزنم
و اگه دیدم هیچ تغییری نکرد برای مراقبت از خودم ازش فاصله میگیره
و رابطهی دوتاییمون رو کمتر میکنم و فقط در جمع و اکیپ باهاش ارتباط میگیرم
...
خوشحالم که آگاهم
خوشحالم که دیدم به دنیا با اکثریت فرق داره
خوشحالم بابت اینکه روانشناسی خوندم
...
الان حالم خیلی بهتره
و باحال بهتر میتونم دوباره بگم
شب بخیییییر دنیا و آدماش:)))