دوساعت پیش از خواب بیدار شدم
خواب خوبی نبود
گوشیمو برداشتم دیدم زهرا زنگم زده
زنگش زدم
گفت بپوش میام دنبالت
گفتم کجا: گفت بستنی دایی غلام
(یادم اومد دیشب توی حرفام گفته بودن من همش که میرفتم
دوچرخه سواری، توی مسیرم از دایی غلام بستنی میگرفتم مینشستم پل مارنون و با عشق میخوردم)
حالا دوهفته بود نرفته بودم
و میخواست خوشحالم کنه
خلاصه رفتیم و خوردیم و لب آب هم نشستیم
بعدم دور دور و آهنگ
تازه رسیم بهشت کوچکم
...
واقعا توی اصفهان احساس غربت ندارم
چون یه عالمه رفیق مَشتی دارم
یکی از شانسهای زندگیمن، همیشه آدمای خوبی بوده که سرراهم قرارگرفتن:)