دیشب به میم گفتم بیاد خونم
و به یه بهانهای نگهش داشتم و شب خوابید
میم همونه که حس میکردم یه مدته نسبت بهم حساسه
خشم داره و خیلی تیکه میپروند بهم
بقیه هم فهمیده بودن و دائم بهم میگفتن این چرا با تو این مدلی شده؟!؟
...
خلاصه فضا رو براش آروم کردم تا حرف بزنه
حالش خیلی بد بود
فقط اشک میریخت
بعد که خوب شد کلی خندیدیم باهم
...
دیشب دوباره این جمله توی ذهنم پررنگتر شد
جملهای که میگه:
تا حالت بد نباشه، حال بقیه رو بد نمیکنی
کسی که خودش مشکل داره با بقیه میجنگه
...
ما ایرانیا سخت ترین کار برامون حرف زدنه
برای همین ازش فرار میکنیم
...
من تاجایی که تونستم همیشه حرفم رو زدم
هیچوقت هیچی توی دلم نمیمونه
یاد ندارم که نشسته باشم و فکر کرده باشم که کاش چندسال پیش یا فلان جا فلان حرف رو به طرف میزدم
برای همین پروندهی باز توی ذهنم ندارم
درعوض پروندههای جدید باز میکنم و میبندم خخخخ
...
فرزندانم!
حرف بزنیم با هم.