بچههای اکیپ یه مدته باهم به مشکل برخوردن
و ذهنیتهای خیلی بدی نسبت به هم پیدا کردند
این یه هفته اخیر، تقریبا هرشب باهام صحبت کردند
(البته به صورت فردی)
و خودشون نمیرفتن باهم حرف بزنن
فقط من قضیه رو کامل میدونستم
دیشب اوضاع خیلی افتضاح شد
به حدی که داشتن به کات کردن و دعوا میرسیدن
و من تحت فشار بودم
همه چی رو میدونستم و نباید خیلی چیزا رو میگفتم چون رازشون بود و درعین حال باید کمک شون میکردم
همهی این دعواهام از یه دروغ کوچولو شروع شده بود
دیگه امروز دل رو زدم به دریا و راستشو گفتم
سعی کردم ذهنیتشون رو نسبت به هم درست کنم
چون واقعا داشتن با دیتای ناقص قضاوت میکردن
خلاصه همه چی درست شد
و باهم اوکی شدن:)
آخرش شوهر یکی شون گفت کِی بیایم خونهات و فلان چیز(یه کار فنی) رو برات درست کنیم؟
گفتم: ببینید، واقعا تا یه هفته نمیخوام صدا و تصویر هیچ کدومتون رو داشته باشم و ترجیح میدم تنها باشم
این مدت خیلی اذیت شدم
و خستم
و دلم تنهاییم رو میخواد