امروز بعد از سی و پنج روز رفتم دوچرخه سواری
اعتراف میکنم که اولش واهمه داشتم
چون همش صحنه تصادفم و پرت شدنم توی هوا میومد
جلو چشام
اما گفتم باید برم، از همون خیابون شلوغ هم باید برم
با ذوق و واهمه بالاخره رفتم
اما کمتر از حدمعمولم رکاب زدم
قبلنا حداقل۳ ساعت رکاب میزدم
اما امروز دو ساعت و بیست دقیقه زدم
دستکشم یادم رفته بود و انگشتام از سرما و یخ زدگی درد میکردن
فرمون دوچرخه ام خراب شده بود
و مایل به چپ بود
برای همین نمیتونسم دستامو بزارم جیبم تا گرم بشه
خلاصه رفتم جاده و یکیو پیدا کردم فرمونم رو صاف کرد
دیگه میتونستم بدون دست روی فرمون برونم
یه ذره اوضاع بهتر شد
اما درکل خیلییی خوشحالم
اون موقع که رکاب میزدم خوشحال ترین دختر زمین بودم
دلم برای تک تک اجزای جاده تنگ شده بود
خداااایم!
شکرت
مااااچ بهت که اینقدر هوامو داری
و من خیلی وقتا حواسم نیست:)
+در اولین فرصت میرم کلاه ایمنی هم میخرم:)