دیروز بستهی پُستیم رسیده
و من طبق معمول خونه نبودم و برگشت خورده بود
رفته بود اداره پست
امروز صبح رفتم بگیرمش
سوار دوچرخه شدم
داشتم میرفتم سرکوچه یه ماشین ترمز کرد و منم مجبور شدم ترمز کنم تا ماشین بره
از ماشین یه آخوند پیاده شد
دقیقا روبه روی من بود
بدون اینکه نگاه به چپ و راستش بکنه زل زد بهم
منم چشم تو چشمش انداختم و حرکت نکردم
چندثانیه داشتیم همو در سکوت نگاه میکردیم
تا نگاهش رو انداخت پایین و رفت
...
آخوند منو در حالی دید که کلاه بافت فرانسوی قرمز سرم بود
و باد میومد و شرارههای آتشم در هوا معلق بودند
...
ولی آخوند خوشگلی بودا خخخخ
...
مدتها بود به کسی اینجوری نگاه نکرده بودم
...
نگاه آخونده هم پر حرف بود!
..
کاش معنای نگاهم رو میفهمید!
...
نادرشاه! کجااااایی؟