نیم ساعتی میشه که رسیدم خونه
توی آشپزخونم و ناهار فردامو دارم درست میکنم
امروز عصر رفتم دیدن فرشته
خیلی وقت بود ندیده بودمش
و فرصت نمیشد برم بهش سر بزنم
رفتم دیدمش
...
سین حالش بد شده بود
بعد ازخونه فرشته رفتم خونه سین
تا بچهشو نگه دارم استراحت کنه بهتر بشه
آخرش که داشتم میومدم بغلم کرد گفت:
خوشحالم که دارمت
...
سین رو خیلی دوست دارم
خیلی بهم لطف کرده
هوامو همیشه داشته و داره
...
سین از اون دسته آدماست که واقعا مهربونه
مهرطلب نیست
اگه به کسی مهربونی میکنه توقع بازگشتش رو نداره
نگاهش تاجرانه نیست
...
بازم میگم:
خدایم شکرت
چون همیشه توی انتخاب آدما شانس داشتم
آدم خوبات همیشه سر راهم قرار میگیرن
دیگه اینجوری حس غربت ندارم
...
غذام درست بشه برم بخوابم
دارم بیهوش میشم:)