امروزی که گذشت
زهرا و حامد اومدند خونم
بعد از ناهار دوچرخهها رو برداشتیم رفتیم ناژوون
بعدشم رفتیم تا مردآویج(خونه سین)
زهرا خسته شد به جاش سجاد دوچرخه رو گرفت و اومد
با حامد و سجاد از چارباغ بالا زدیم رفتیم دم سی و سه پل
بعد رفتیم کاشانی(خونه میم)
نبودند رفتیم خونه من
همه جمع شدن خونه من
بارون گرفت
دوباره همه زدیم بیرون رفتیم پارک
تازه رسیدیم
همه رفتن و من خستهی خوشحال دارم به عالم خواب میبرم
امروز خیلی بهم خوش گذشت
کلی خندیدیم با دوستام
خدایم!شکرت...
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)