امروز صبح که رفتم درمونگاه
برای دومین بار بود که اینجا میرفتم
و داشتم به بار اولی که اینجا اومدم فکر میکردم
همه چیز غیرمنتظره بود...
بار اول، سوم فروردین امسال، ساعت۳ نصف شب بود
که کلی اتفاق همزمان برام افتاده بود
زیر بارون شدید دم درمونگاه وایساده بودم
مثل مسخ شده ها و نمیدونسم باید چیکار کنم؟
...
فکر میکنم فردا روز مهمی برام باشه!
شب بخیر دنیا و آدماش:)