عصر بچههای اکیپ زنگ زدن دارن میان خونم
سین و شوهرش
ز و شوهرش
چند دقیقه قبل از اومدنشون یه سوسک توی آشپزخونه کشتم
بعد که اومدن تا چند دقیقه پیش که از هم خدافظی کردیم
کلی سوسک اومد بیرون
ده تا سوسک امشب کشتم
حس امنیتم مختل شده بود
دیگه از حرکت موهام روی دستم تا یه چیزی روی پام حس میکردم سوسک هست
اخه یه سوسک از روی پام رد شد و...
عجیبه!
این خونه سوسک نداشت
دیدم نمیتونم شب بخوابم
همش ترس اینو دارم نکنه سوسکا شب بهم حمله کنند
خلاصه وسایلم رو جمع کردم
اومدم خونه ز
خیلییی خستم خیلیییی
شب بخیر دنیا و آدماش