مجبور شدیم از شمال بیایم تهران
تا خواهر حامد رو برداریم برگردیم اصفهان
((این تصمیم اشتباه رو حامد گرفت و دهن مون رو سرویس کرد بعد معذرتخواهی کرد))
از ساعت۶ عصر تا ۲ شب توی ترافیک وحشتناک تهران لِه شدیم تا تونستیم از تهران خارج بشیم
از صبح تاحالا هیچی نخوردیم
تازه موفق شدیم! بنزین بزنیم یه استراحت و دوباره راه بیفتیم
سردرد و گشنگی و تشنگی انرژیم رو گرفته
رفتیم آب و غذا بخریم قفسههای سوپرمارکت خالی بود
توی پمپ بنزین خوابیدیم الانم
...
دنیا و آدماش!
امشب بهتون شب بخیر میگم یا نه؟
سرم به بالش خونهام میرسه؟
چقدر زندگی کردن گرون شده...