پست قبلی گفتم نمیخوام درس بخونم
همون موقع دوستم زنگم زد که ناهار میاد خونم
دیگه ننشستم تاحالا..
الان دلم درس میخواد:)
برم بوخونم
...
دیروز مدرسهی ب بودم
از صبح مراجع داشتم تا ظهر
کادر مدرسه هم بودند
معاون مدرسه آقای ر بود
که قبلا توی حراست کار میکرد
و باهام بحث کرده بود(سراینکه چادر سرنمیکنم)
اون روز(چندسال پیش) بهم گفت اگه چادر سر نکنی نمیزارم ارتقا رتبه بگیری و فرمت رو امضا نمیکنم
منم که حرف زور توی کتم نمیره چادر سر نکردم
اتفاقا بیشترم پیشرفت کردم و مدیرم شدم:))
خلاصه آقای ر از حراست اومد بیرون و اومد مدرسه
الان دخترش مراجع منه
بااین افکار زور زورکیطورش دخترش رو خراب کرده
ولی الان بشدت باهام خوب شده
منو میبینه تا کمر خم میشه و ...
خیلییی مذهبیه
دیروز صبح خدمتگزار مدرسه خواست برام چایی بیاره
گفتم مرسی من نمیخورم
گفت چرا؟
گفتم فَست هستم
گفت چی چی؟؟
گفتم همون روزه میشه
(سرم شلوغ بود و وقت و حال توضیح براش نداشتم)
اونم فکر کرد من روزهام
خلاصه ظهر شد اومدم توی دفتر
همهی آقایون بودند، از اداره و کادر دفتری(مدرسه پسرونه است)
آقای ر گفت خانم براتون چایی بیارم!
گفتم نه تشکر نمیخورم
آقای خدمتگزار گفت: ایشون امروز روزه هستند
یهو همه شون گفتن: به به، قبول باشه، مارو هم دعا کنید
منم دیدم ضایع است بگم روزه نیستم:))
گفتم: چشم، محتاجیم به دعا
الان که آقای ر فکر کرده روزه بودم، ارادتش بهم چندبرابر میشه:)))
هرچند که من قصد نداشتم بگم روزهام
ولی قسمت شد:)