درراه برگشت از جاده سلامت بودم
توی خیابون داشتم راه خودم رو میرفتم
که یهو یه ماشین خیلی بهم نزدیک شد و چسبید بهم
اومدم یه چیزی بهش بگم که دیدم میم و شوهرشه
وایسادیم کنار و خوش و بش کردیم
تعارف زدم بیاید بریم خونه
گفتن برو چایی رو بزار تا ما بیایم
یه کار کوچیک داریم انجام میدیم و میایم
دیگه اومدم سریع وسایل پذیرایی رو آماده کردم
و به ز و همسرش
و سین و همسرش هم گفتم بیاید
اونام از خدا خواسته اومدن
به غیر از میم که اصفهان نبود
همه جمع شدیم
اخرای کار نشستیم کتاب«تکههایی از یک کل منسجم»رو شروع کردیم باهم بخونیم
من شروع کردم به خوندن
و کتاب رو دست به دست کردیم و هرکسی یه قسمتش رو خوند
خیلی به دلمون چسبید
و قرار شد ادامهاش بدیم:)
...
راستی امروز مرکز مشاوره رو به مدیر جدید تحویل دادم
و یه نفس راحت کشیدم
...
هنوز ابلاغ برام نزدن
چون پستم مشخص نیست
منم نمیدونم فردا باید کدوم مدرسه باشم
برای همین چیزی نگفتم تا خودشون ابلاغ بزنند
فردا اولین روز از سال کاریم میشه که اول مهر توی خونه هستم
...
قراره فردا به کودک درونم برسم
و براش وقت بزارم
...
خونهام رو دیروز برق انداختم از تمیزی
و الان مثل میدون جنگ شده
فردا باید حسابی تمیزش کنم
...
خیلی خستم
شب بخیر دنیا و آدماش:)