داشت از تلخ ترین رنجها و دردها و سکانسهای زندگیش میگفت
و درحالی اینا رو برام تعریف میکرد که میخندید
بهش گفتم: چرا از دردات حرف میزنی میخندی؟
تو چشام دو ثانیه زل زد
بعد یهو زد زیر گریه...
تا یک ساعت فقط گریه میکرد
و اشکاش دیگه بند نمیومد
گفت: هیچ وقت و هیچ جا گریه نمیکنم
چون میخوام قوی بمونم!
...
زندگی خیلی خیلی خیلی تلخی داشت
تمام تلاشم رو میکردم بغضام رو قورت بدم
و جلوش اشکم درنیاد
...
خداجونم!
ماچ بهت که امروزم سربزنگاه رسیدی و دستم رو گرفتی
...
فردا از صبح تا عصر با گندم هستم
گفت به همکاریت نیاز دارم
...
برم بخوابم:)
شب بخیر دنیا و آدماش:)