صبح بیدار شدم رفتم مرکز مشاوره
تا ظهر پنج تا مراجع رزروی داشتم
دو تا مراجع فوریت(اعتیاد نوجوان) هم اضافه شد
بالاخره با هفت تا مراجع صحبت کردم
پالتوم رو پوشیدم و کولهام رو برداشتم که از مرکز بزنم بیرون
که مدیر مرکز گفت نرید نرید
گفتم چی شده؟
گفت یه کیس خودکشی میاد الان
لطفا باهاش صحبت کنید ببینید چیکار کنیم
از اون طرف سین دائم داشت زنگم میزد که آماده شو
بیام دنبالت بریم کلاس
بهش گفتم چنددقیقه وایسا کیس اورژانسی دارم
نشون به اون نشون که چنددقیقه، شد چهل دقیقه
و سین بدون اینکه کوچکترین غری بزنه توی حیاط مرکز مشاوره منتظرم موند
کارم با کیس خودکشی که تموم شد
بدو بدو جمع و جور و خدافظی نصفه نیمه کردم
و سین حسابی گاز داد تا رسیدیم به کلاس
همیشه قبل کلاس میرفتیم پارکینگ یک ساعت داخل ماشین میخوابیدیم
اما امروز نرسیدیم...
تا ساعت۵ کلاس بودم
تا برسم خونه شد هفت
یه دوش گرفتم
شام خوردم
و با خستگی تمام نشستم متن جلسه فردام برای اولیای مدرسه رو تنظیم کردم
و الان دارم میرم که بمیرم:)
...
من بیصبرانه منتظر فردام که از سرکار بیام و دو ساعت بخوابم
...
راستی امروز با استاد سرکلاس(درمورد هیث لجر جوکر) سر یه چیزی شرط بستم
و شرط رو بردم
قرار شد استاد بخاطر باختنش همه بچه های کلاس رو ساندویچ دهه شصت مهمون کنه:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)