پنجشنبه ظهر بچهها قرار بود برن شهرکرد
ویلای یکی از بچههای اکیپ که توی دل کوه و برف هست
من از همون اول که بهم گفتن، گفتم نمیام
هیچ دلیل خاصی نداشتم
اما یه حس شدیدا منفی داشتم که میگفت نرو
از اونجایی که اکثرا سعی میکنم
منطقی تصمیم بگیرم تا حسی
با اصرار گندم راضی شدم که برم
گندم میگفت اگه تو بیای بهم خوش میگذره و نیم ساعت داشت اصرار میکرد تا قبول کردم برم
خلاصه دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم
یکی از ماشینها که آفرودی بود راحت مسیر رو تا ویلا رفت
ولی ماشین دیگه موند و بکسل کردند تا به سختی همه باهم رسیدیم به ویلای برفی مون
شام خوردیم
سه دست مافیا بازی کردیم و کلی رقص و اهنگ و مسخره بازی خلاصه شب خیلی خوش گذشت
ولی سرم سنگین بود
هی میرفتم توی تراس تنفس عمیق میکشیدم تا سردردم خوب بشه
فکر میکردم بخاطر نخوابیدن اینجوری شدم
یه بوی نامحسوس گاز هم میاومد از همون اول که چک کردند و گفتند چیزی نیست
خلاصه ساعت یک و دو شب بود که همگی خیاری کنار هم و یه تعدادی زیر کرسی خوابیدند
منم توی کیسه خواب روی کاناپه خوابیدم
ساعت سه از خواب یهو پاشدم حس کردم حالم بده اما حالشو نداشتم بیدار بمونم و دوباره از شدت خستگی بیهوش شدم
و خوابم برد
ساعت چهار بود که با صدای جیغ گندم از جا پریدم
ینی همه پریدیم
سین شوهر یکی از بچهها، رفته بود توی اشپزخونه آب بخوره که یهو محکم خورد زمین
و گندم تاصداشو شنید از خواب پرید و رفت بالاسرش و هی میزد توی صورتش اسمش رو صدا میزد و میگفت بیدار شو
یکی از بچههای جمع کادردرمان بود سریع رفت بالاسرش تا حالشو خوب کنه
من نمیتونسم از جام بلند شم
سرگیجه و تهوع و سردرد و ضربان بالای قلبم منو میخکوب کرده بود
همه حالشون بد بود به غیر از سه نفر
ده نفر بودیم و هرکدوم یه گوشه افتاده بودیم
فقط پزشک،و میم و شوهر گندم روبهراه بودند
گندم با دیدن شوهر سین شوک شده بود و افتاده بود یه گوشه
به سختی بلند شدم رفتم کنارش بغلش کردم
یهو شوک عصبی بهش دست داد و منو پرت کرد و محکم منو میزد توی در و دیوار
حالم بد بود و بدتر شد
گندم حالش دست خودش نبود و داشت منو میزد
تا اسمش رو بلند صدا زدم همه
متوجه ماجرا شدند و شوهرش و دکتر اومدند بالاسرمون
دندوناش قفل شد
دهنش رو باز کردن و دست گذاشتند توی دهنش تا زبونش میفته و خفه نشه
پاهاش رو دادن بالا
ولی صورتش عینهو گچ سفید شده بود
چشاش داشت میرفت
دکتر و شوهرش بلندش کردند و بردنش سمت در
در رو باز کردند تا اکسیژن بیاد و نفس بکشه
هوای اتاق خیلی سنگین بود
پر شده بود از مونوکسید کربن
سین هم بخاطر همین حالش بد شده و اومده توی اشپزخونه تا آب بخوره
خلاصه گندم نبضش نمیزد و کلی ماساژ قلبی و کارای احیا رو دکتر روش انجام داد تا برگرده
و تمام مدت من کنارش بودم و شاهد ماجرا بودم
دما منفی پونزده بود
اما هیچی از سرما نمیفهمیدم
درصورتیکه دم در بودم فقط داشتم ب این فکر میکردم ک دوستم زنده میمونه
یه لحظه رفت و دکتر گفت گندم نبضش نمیزنه
هرکدوم از بچهها یه گوشه افتاده بودند و دوتایی داشتن به حال همدیگه رسیدگی میکردن و کسی غیر از من و دکتر و شوهرش بالاسرش نبود
بیست دقیقه طول کشید تا دکتر گندم رو برگردوند
وقتی برگشت اوردنش داخل و ماساژش دادن تا بهتر بشه
اما من از ترس شوک شده بودم
همونجا نشسته بودم دم در
هیشکی حواسش ب من نبود
میم بعد از چنددقیقه اومد کنارم گفت آرام حالت خوبه؟
تا گفتم خوبم بلند زدم زیر گریه
هرچی گریه میکردم دلم میخواست بیشتر گریه کنم
هق هق میزدم و هیچی نمیفهمیدم
دوستم داشت جلوی چشمم میمرد و من استرس شدیدی رو تجربه کردم
بدنم یخ زده بود آوردنم روی مبل
نمک و ابلیموعسل و ...بهم دادند
اما سرم داشت منفجر میشد
قلبم توی حلقم بود و گریه ام قطع نمیشد
تهوع و سرگیجه همه نشون از مسمومیت یا خفگی میداد
دکتر گفت اگه شوهر دوستم پنج دقیقه دیرتر بلند میشد میرفت توی اشپزخونه یکی یکی از خفگی میمردیم
دوتا اقایون که سالم بودند همه رو سوار ماشین کردند و بردند بیمارستان
به همه مون دستگاه اکسیژن وصل کردند
و ازمایش خون گرفتند
از ساعت پنج و شیش صبح که رفتیم بیمارستان تا ساعت یازده اونجا بودیم
ازمایشات نشون داد مونوکسید خونمون خیلی بالا و اکسیژن کم بوده
+دوستای گندم که شیش نفر بودند و باهامون اومدن بودند مذهبی بودند و اهل مشروب نبودند و تنها تفریح شون قلیون بود. بقول خودشون با قلیون مست میکنند
اون شب خیلیییی قلیون کشیدن
و کپسول گاز هم نشتی داشته
و سینی بزرگ پر از زغال هم ک وسط پذیرایی بود همه دست ب دست هم دادن تا فضای خونه خفه کننده باشه
سرمای شدید هوا و وارونگی دما که باعث میشد مونوکسیدکربن نره بالا و ریههامون پر از دود بشه باعث بدحالی مون شده بود
+سین شوهر دوستمون که نفر اول بود بیدار شده بود و با صدای افتادن اون ما از خواب پریدیم بعدش بهمون گفت که همه خواب بودند و من خواب
دیدم که همه مون(۱۰نفر) مردیم و
و ماشینها و تلفنهامون موندن اینجا
از کابوس که بلند شدم حالم بد شد و شماها بیدار شدید
+قسمت عجیب قضیه اینه که گندم خوابش خیلییی سنگینه و باهیچ صدایی بلند نمیشه
اما با افتادن شوهر سین از جا پرید
علت شوک عصبی و تشنج گندم این بود که شوهر سین ک افتاد براش تداعی مرگ مادرش بود برای همین مغزش قفل کرد و داشت منو میزد و نبضش قطع شد و...
خلاصه که خدا خیلی هوامون رو داشت
اگه چنددقیقه دیرتر بیدار شده بودیم یکی یکی میمردیم
خدا ما رو به مامان باباهامون بخشید
...
اون شب من راحت نبودم که توی جمع بخوابم
برای همین شب قبلش میخواستم برم داخل اتاق بخوابم
داخل اتاق همون کپسول گازی بود که نشتی داشت
موقعی که شب بلند شدم برم داخل اتاق تنها بخوابم
گندم و میم نزاشتن و گفتند سردت میشه همینجا بخواب
یعنی اگه خوابیده بودم مرده بود:)
چون اونجا خیلی فضاش کوچیکتر و آلودهتر بود
..
بعدشم که سرپا شدیم رفتیم توی برفا کلی بازی کردیم
و آدم برفی درست کردیم:)
...
چقدر راحت آدم میمیره!
دارم به مرگ فکر میکنم...
...
ولی اگه میمردیم خیلی خبرساز میشد:)
ده جوان در یک شب خفه شدند و مردند:))