امروزی که گذشت:
صبح از ساعت چهار بیدار بودم
و با حالت منگی و داغون و له رفتم سرکار
اداره یه جلسه گذاشته بود
و اجبار کرده بود که همه باید بریم
همکاران گفتند بریم
گفتم من تا دم اداره باهاتون میام
اما چون جلسهی دروغ هست نمیام
گفتند بیا امضای حاضری رو بزن که فردا مواخذهات نکنند
گفتم هر غلطی میخوان بکنن، من نمیام توی این مدل جلسات که سیاه لشکر این قماش باشم...
خلاصه تا اونا رفتند جلسه من رفتم طلافروشی یه سر
یه خرید کوچیک کردم
بعدم رفتم یه کفش اسپرت قشنگ خریدم
بعدم که همکارام از جلسه اومدند رفتیم مدرسه
بعدم اومدم خونه سه چهار ساعت خوابیدم
بعد گ اومد دنبالم
اومدیم خونه سین
و قرار شد امشب همه دخترونه بدون همسرانشون باهم باشیم
دیگه کلی خندیدیم و چرت و پرت گفتیم
و الان میرم ک برم توی کما
...
شب بخیر دنیا و آدماش