امروز زنگ زدم ب بابای یگانه(یکی از دانش آموزام)
بهش گفتم خیلی ممنونم ک اینقد تغییر کردین
و رابطه تونو با دخترتون اصلاح کردین
خیلی خوشحالم کردین و ممنون ک ب حرفام توجه کردین
اونم از اینکه مورد تقدیر قرار گرفته بود خوشحال شده بود
اونقدر ک شروع کرد ب حرف زدن و گفتن از شرایط سختش
برای مدیریت کردن دوتا زن هاش و ۴تا بچه هاش
انگار هیشکی اونجور ک باید ازش تشکر نکرده بود
و الان سر ذوق اومده بود
...
بعضی وقتا ک حال مراجعام خوب میشه و مشکل شون حل میشه
انگار دنیا رو بهم دادن
خستگی کارم از تنم در میره
...
من رفتم لالا
شبت بخیر