هیچ وقت توی زندگیم تکیه گاه نداشتم
همیشه تکیه گاه داشتن واسم یه چیز غریب و دور از ذهن بوده
از بچگی همه کارامو خودم کردم
از کوچکترین کارا تا الان ک بزرگ شدم و ....
یاد ندارم مامانم واسم لقمه گرفته باشه واسه صبح ها ک میرفتم مدرسه
یاد ندارم مامانم بیدار شده باشه وقتی میرفتم مدرسه
حتی ثبت نام ها هم از همون ابتدایی خودم انجام میدادم
اصن تعجب میکردم میدیدم مامانِ دوستام براشون کارا رو میکنه
هیشکی نبود بهم املا بگه
خودم ب خودم املا میگفتم
خودم واسه خودم امتحان طراحی میکردم و آزمون میگرفتم
حتی خودم به خودم جایزه میدادم
دختربچه ک بودم هم توی کارای خونه کمک میکردم
هم بعضی تابستونا میرفتم سرکار
میرفتم قالی بافی
اینقدر تندتند ریشه میزدم ک صابکارم تعجب میکرد
ک یه دختر ۸ساله چه جوری میتونه اینقد خوب قالی ببافه؟
یادمه ب هیشکی نمیگفت که هرروز چند رج براش میبافتم
میگف اگه بگم چشمت میزنن
همیشه خیلی کمتر میگف
هنوز جای چاقوها روی انگشت اشاره دستم هست
لاغر بودم و بی جون
هی دستمو میبریدم
الان ک جای چاقو روی انگشتمو میبینم خودمو بیشتر بغل میکنم
اینا رو میگم اصلا ناراحت نیسم
این شرایط منو ساخت
مستقل و قوی شدم
اونقدر مستقل ک یه دختر شهرستانی ام ک توی شهربزرگ تنهایی دارم زندگی میکنم
با همه سختیا جا نزدم
من خیلی ب خودم مدیونم
خودمو بینهایت دوست دارم
بیشتر از هرکسی
...
نمیدونم تکیه گاه داشتن چ حسیه
اینکه پشتت به یکی گرم باشه چ حسیه؟
نمیدونم اصلا قسمتم میشه این حس رو تجربه کنم؟
هیچ وقت توی اطرافیانم کسی رو اونقدر قوی نداشتم ک بهش تکیه کنم
همیشه خودم تکیه گاه شون بودم
تکیه گاه خواهرم
بابام
مامانم
دوستام
واقعا تکیه کردن ب یکی چ شکلیه؟!؟
...
شکر
...