امروز ۶ صبح بیدار شدم
۷ صبح زدم بیرون
و ده شب اومدم خونه
داااغونم
منی ک اهل سردرد نیستم سردرد شدید گرفتم
ماجراهای زیادی داشتم:
همایش، بازدید اداره، بحث با سرگروه، غزل و شوهرش، سیتی سنتر، نگین، کیمیاو خودکشی، خانم ایزدی
...
از صبح تا عصر گوشیم در دسترس نبود
تلفن خونه و موبایلم شونصدتا میس کال داشت
همه نگرانم شده بودن از دوست بگیر تا همکارام
بدیِ تنهایی اینه ک وقتی جواب تلفن نمیدی فکر میکنن هزارتا بلا سرت اومده
سرم پر از صداست
پر از اتفاق
پر از درد
پر خستگی
ولی درکل روز مفیدی بود!
...
پناه میبرم ب خواب
ب پتو
ب تنهاییم
...
+تعداد کامنتای خصوصی زیاده و تلنبار شده..معذرت ک هنوز جواب ندادم.ایشالا در اولین فرصت
...
شب بخیر دنیا و آدماش.