بالاخره امروز فرصت کردم برم سی و سه پل
عصر رفتم تا شب
بالای پل وایساده بودم
و خیره به جریان آب بودم
بارون شدیدی هم میومد
یهو اشکام سرازیر شدن
چقدر رقیق شدم
قبلنا اینقد راحت نمیباریدم
سبک شدم و برگشتم به بهشت کوچکم
+خیره به آب بودم یه پسرجوونی هی باهام حرف میزد نصف حرفاشو نمیفهمیدم...یادمه گفتش ناراحتی؟تنهایی؟میشه حرف بزنیم؟ یه چندتاسوال دیگم کرد نفهمیدم...غرق بودم...فقط بهش گفتم نیاز به تنهایی دارم برو با یکی دیگه صحبت کن
گف باشه حرف نمیزنم و یه سری حرفای دیگه ک نشنیدم دوباره!فقط تکون خوردن لباشو دیدم
بعد
نشست ساکت
و شروع کرد به آواز خوندن
...
دوس داشتم الان که هیشکی اونجا نیست و همه شهر خوابن بالای پل بودم