روی مبل روبه روی در ورودی، پتو به بغل پاهامو جمع کرده بودم تو دلم
که صدای در اومد
گفتم بفرمایید
خانم صاحبخونه بود
با یه لبخند اومد تو
یه سینی دستش بود از نبات و یه لیوان که چه عرض کنم یه پارچ دمنوش:))
گفت اون دمنوشی که گفتم درست کن، درست نکردی؟
گفتم نه
گفت اینو بخور زود خوب میشی
کلی ازش تشکر کردم
یه جون به جونای رفته ام اضافه شد
...
(چندمین قبل که مسکّن آورد گفت دمنوش شوید و نعنا درست کن بخور،
منم الکی گفتم باشه درست میکنم
ولی از اونجایی ک ضعف شدید داشتم نتونسم بلندشم درست کنم
حتی درخونه رو برخلاف مواقع دیگه قفل نکردم که اگه جنازه افتادم رو زمین یکی بتونه بیاد جمعم کنه)
...
_چقد خوبه یکی حواسش بهت باشه
_خب مرض! خودت نمیزاری یکی هواتو داشته باشه پس غر نزن:/