صبح ک بیدار شدم
اولش ماجرای خوابیدن ساعتم شد ک قبلا گفتم
بعد گفتم بزار امروز خودمو تحویل بگیرم
و یه صبحونه مشتی بزنم
ازخونه زدم بیرون که برم نون تازه بخرم
رفتم توی کوچه
اولین چیزی که چشمم بهش خورد جنازه ی متلاشی شده ی یه گربه بود ک جلو راهم بود
ب معنای واقعی کلمه مشمئز شدم
گفتم اشکال نداره
رفتم نونوایی اولی بسته بود
رفتم خیابون اصلی نونوایی سنگکی بود
واردش که شدم دیدم چندتا مشتری وایسادن منتظر پخت نون شون هستن
شاطر تا دید من اومدم گفت خانوم دیگه نون نداریم
گفتم باشه:|
رفتم سوپری نون نداشت
رفتم سوپری بعدی اونم نون نداشت
کل اصفهان امروز ک من نون میخواستم نداشتن:|
ب خرید نون خشک از سوپری قناعت کردم و اومدم خونه
بعدم ک اومدم خونه دیدم یخچال خراب شده
یه قرار هم ظهر داشتم
از ۱۲ ظهرتا۳ عصر
اومدم خونه گرمازده و لِه بودم
کلی وقت گذاشتم کشوهای فریزر رو درآوردم و شستم
دو ساعتم ب درد دل های خواهرم پشت تلفن گوش دادم
...
الان تازه از حمام اومدم
و اینقدررررر خستم ک حال ندارم برم توی تختم بخوابم
چسبیدم ب مبل
چشام داره بسته میشه
و دارم ب این فکر میکنم بااین موهای خیس چ کنم؟!
کی حال داره مو شونه بزنه و خشک کنه؟!
...
احساس میکنم این پستم خیلی پرت و پلا حرف زدم
...
خلاصه در جریان روز فوق العاده وی باشید
...