دیشب فرشته مهمون داشت
تقریبا20نفر
این دوروز من همش خونش بودم
دسر و سالاد و ازاین جور کاراش با من بود
ینی از پریروز تا دیروز کار میکردم
یخچالشم کوچیک بود واسه همین همه خوشحالیاشو توی یخچال من میزاشت
دیشب کلی اصرار کرد ک تو هم باید توی مهمونی باشی
منم رفتم:)
خوش گذشت
با مهموناش دوست شدم
فامیلاش دعوتم کردن و ازاین حرفا
فرشته و شوهرشم دم ب دیقه با دلیل و بی دلیل هی ازم تعریف میکردن!
مامان بابای خودم تاحالا اینقد ازم تعریف نکرده بودن :دی
هرکی وارد خونه میشد فرشته و شوهرش منو ب عنوان دخترشون معرفی میکردن
فک کنم زیرپوستی دارم فرزند خونده ی این خانواده میشم:دی
دیروز ناهار خونه شون بودم
دیشبم شام اونجا بودم
دوباره امروزم ناهار اومد گفت بیا خونه ما
دیگه حیا کردم نرفتم: دی
گفتم بزار یه ذره م توی خونه خودم باشم
بنده خدا واسم ناهارمو آورد
...
نمیدونم کجا چ کار خوبی کردم ک خدا فرشته رو گذاشت سرراهم!