دوران نقاهتم کم کم تمومه و میتونم گوشی دست بگیرم...چشام یه مقدار تاره...دکتر گفت تا یه ماه تاری عادیه
و اینکه تا یه سال باید هروقت میرم بیرون(شب و روز) عینک آفتابی بزنم.
...
امشب با مامان و آجیم رفتیم بیرون یه هوایی عوض کنیم
از میدون امام خارج شده بودیم و خیابون سپه بودیم
منم طبق تجویز پزشکم عینک آفتابی زده بودم
یه قسمتی از این خیابون هست که خیلی شلوغه و پر از آقایونی هست که دلار میفروشن
داشتیم از قسمت شلوغش رد میشدیم یه پسر جوونی که روی موتور لم داده بود و دورش پر از مرد و پسر بود وقتی از کنارش داشتم رد میشدم بلند با حالت مسخره کننده ای رو به من گفت: فکر کنم شب شده ها!
وایسادم و برگشتم با فاصله بهش چپ چپ نگاش کردم اون و بقیه مردا هم داشتن نگاهم میکردن
دیدم خیلی باد برش داشته
از آجیم و مامانم جدا شدم
رفتم روبه روی پسره وایسادم و محکم
گفتم: وقتی از چیزی اطلاعی نداری سکوت کن، یه هفته پیش عمل لیزیک داشتم و باید تا یک سال عینک بزنم.
پسره مات مونده بود و رنگ از روش رفته بود
با چشاش بهم میگف غلط کردم برو خخخ
وقتی حرف میزدم سرشو به نشونه تایید تکون داد و آخرش فقط گفت ایول!
+معمولا وقتی یکی تیکه میندازه خودمو به نشنیدن میزنم و جواب نمیدم ولی امشب فرق داشت...یه لحظه تک تک سلولام گفتن اینجا سکوت جایز نیست.
و بعد از اینکه با اون آقا پسر برخورد کردم خیلی خوب شد حالم
برام مهم نبود ک جلوی مردا مسخره ام کرده و اینکه اونا چ فکری درموردم میکنن
فقط جوابشو دادم به یک دلیل، ک دفعه دیگه خواست به یه دختر جلوی جمع تیکه بندازه احتمال بده که جواب میشنوه و این کارو نکنه.