دوشنبه هفته پیش رفته بودم کاشون
صبح پنجشنبه هم با مهمونام اومدیم اصفهان خونه من
دیشب مهمونام رفتن
این چندروز همش کار کرده بودم(هم تو خونه بابام هم خونه خودم)و خسته و کوفته بودم
اصلا تعطیلات خوبی نبود
دیروزم تا پاسی از شب داشتم تمیزکاری خونه رو میکردم
صبح ب زور رفتم سرکار
اصلا انرژی نداشتم..از طرفی مدیر و اون یکی معاونم نبودن و من دست تنها با کلی مراجع تلفنی و حضوری بودم
دیگه آخر کارم تبدیل شده بودم به یه جنازه
موبایلمم خراب شده بود
خلاصه بعد از مدرسه خسته و کوفته و عصبی و گرسنه و داغون داشتم توی کوچه قدم میزدم ب سمت بهشت کوچکم
که یه دختربچه ناز اومد کنارم و همقدم شد باهام
و با یه لبخند زل زد ب صورتم
بستنی خریده بود و هنوز بازش نکرده بود بخوره
منم با لبخند نگاش کردم که گفت:خالههه شما چقدر خوشگلی:)
گفتم مرسییی خاله خودت خوشگلی:)
همچنان با لبخند و ذوق نگام میکرد.اسمشو پرسیدم، گفت فائزه است
باهاش خوش و بش کوتاهی کردم و رسیدم بهشت کوچکم و رفتم خونه و ازش خدافظی کردم.
...
داشتم فکر میکردم شاید خدا این فرشته کوچولو رو واسم فرستاد
تا با انرژی مثبتی ک بهم میده یه آب باشه رو آتیش درونم و خستگیام
مرسی خدایم:)
مرسی فرشته کوچولو:)