گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
یکیاز قشنگترین آهنگای دنیا:
تو را که دیدم از راغب
...
آهنگایی ک صدای خواننده غالب بر موسیقیه دوس دارم
آهنگایی ک موسیقی ش خیلی آرومه و فقط ب صدا روح میده
+حالا اینقد صب تا شب، شب تا صب اینو گوش میدم ک صدای در و دیوار خونم دربیاد!
معذرت میخوام
منظور من اون نبود ک برداشت کردی
هوف ینی این سخت ترین باری بود ک به یکی گفتم نه!
حتی یک ثانیه هم نخواستم ناراحتت کنم
و آزارت بدم
تو ارزشمندی!
امروز داشتم ب این فکر میکردم ک فرهنگی بودنم چ تاثیری توی زندگیم داشته؟معلم بودن چ خوبیایی واسم داشته؟
بعد ب این نتیجه رسیدم این شغلم واقعا واسم یکی از بهترین نعمات زندگیم بود
فارغ از بحث مالی و استقلالی ک بهم داد (و مزه شیرین ایستادن روی پای خودم و اینکه بهم ثابت کرد ک هی دختر از یه مرد هیچی کم نداری)
، باعث شد اعتماد بنفس و عزت نفسم خیلی ببشتر بشه، خلاقیتم بالابره، روی رفتارام حساس تر بشم(مثلا خیلی وقتا خواسم خیلی کارا رو بکنم گفتم آرااام حواست باشه این دیگه در شان تو نیست) باعث شد ارتباطات اجتماعیم بهتر بشه
قدرت نه گفتن و شهامت داشتنم بالاتر بره
انتقاد کردن اصولی رو یاد گرفتم
باعث شد آپدیت تر باشم و هرروز در پی یادگیری باشم و علممو کافی ندونم
باعث شد با شخصیتا و آدمایی برخورد کنم که ممکن بود غیر از محیط شغلیم هیچ جا اون مدل آدما ب پستم نخورن و یاد گرفتن با هر شخصیتی چ جوری برخورد کنم
مدرسه باعث شد اون چیزی ک توی کتابای روانشناسی خونده بودم رو راحت تر ب میدان تجربی بیارم و عمیق تر بشم
باعث شد توی زمینه تکنولوژی و استفاده از اون بهتر بشم
قدرت تکلم و سخنوریم خیلییی بالاتر رفت
قدرت تاثیرگذاریمروی آدما
احساس مفید بودن بهم دست داد
و خیلی جاها خیلی خوب یاد گرفتم استرسمو کنترل کنم و آدم مضطربی نباشم و مدیریت بحرانم بهبود پیدا کرد
چالش طلب شدم(مثلا سال دومکارم معاون خفن ترین دبیرستان منطقه شدم و اولش ک اداره بهم پیشنهادشو داد واقعا نمیدونسم از پسش برمیام یا نه ولی خودمو انداختم توی ماجرا و خودمو ب خودم اثبات کردم ولذت بردم)
درکل آرام قبل از معلمی با آرام بعدش خیلی متفاوته
خیلی بزرگتر شد...
..........
خلاصش میشه این ک مدرسه واسه دانش آموزام فقط مدرسه و محل یادگیری نبود؛ واسم منم مدرسه بود درواقع معاونی بودم ک دانش آموز هم بود و یاد گرفت
......
اگه شاغل نبودم یا شغل دیگه ای داشتم مطمئنا ب این حد از رشد نمیرسیدم
خیلی خوشحالم ک این فرصت رو خدا بهم داد:)
همین:)
امسال توی مدرسه ای هستم ک
یه مدیر داره ک اصلااا آدم امنی نیست
خیلی دوروه
خیلی دروغ گوه
خیلیم از زیر کار درمیره و میخواد همه رو بریزه رو دوش بقیه
از اون آدماس ک میگم کاش لال بود دنیا جای بهتری میبود
اصلا درکنارش حس خوبی ندارم
خوشحالم زود شناختمش
سعی میکنم باهاش قاتی نشم
از اوناس ک دنیا رو جای زشت تری میکنه
آدما رو ب جون هم میندازه
میاد پیش من از فلانی بد میگه
میره پیش فلانی از من بد میگه
خاک تو سرش
خیرسرش مدیره
الگوه
سعی میکنم تا میتونم ازش دوری کنم
خیلی خطرناکه
ممکنه بره اداره هرچیزی پشت سرت بگه
ولی تو روت فوق العاده اس باهات
اصلااا تو روم هیچی نمیاره
محبت میکنه
میگه دخترمی و تنهایی اینجا کاری داشتی بگو و...
خوشحالم فقط امسال باهاش هستم
و بازنشست میشه میره
خیلی از همکارا نمیشناسنش و گول ظاهرشو میخورن
...
چندسال پیش یه جمله یه جایی خوندم ک خیلی توی روابطم و شناختم از آدما ب دردم خورد
نوشته بود ک:
آدما رو از حرفایی ک درمورد خودشون میزنن نشناس
از حرفایی بشناس ک درمورد بقیه میزنن!
واقعا درسته
...
رفته بودم اداره با کارشناس مشاوره کار داشتم
ک مامان هلیا زنگ زد بهش و باهم حرف زدن
+در چندسال اخیر این نزدیکترین تجربه من از نزدیک بودن با یه آدم معروف بوده :دی
هلیا توی مدرسه ای هست ک من ۲سال معاونش بودم ولی خب متتقل شدم و الان نیسم
+اولین تجربه نزدیکیم با آدم معروف هم دیدن امیرغفور توی کافی شاپ بود:)
+بیاین بگین نزدیکترین تجربه هاتون با معروفا رو...
+بعدا نوشت: یادم نبود کنسرت مهدی یراحی هم رفتم چندسال پیش
هیچ وقت آدمایی ک از تنهایی فراری اند رو درک نکردم!
بالاخره بعد از ۲۰ روز قورباغه مو قورت دادم
و دوز دوم واکسنم زدم
با ۲۰ روز تاخیر البته:|
+سختم بود عصر بلند شم برم مصلی، از مدرسه ک اومدم جلوی راه رفتم زدم
ینی راحت ترین کار دنیا استاد بودنه
طرف میاد جلسه اول خودشو معرفی میکنه
کتاباشو معرفی میکنه
و تصادفا خیلی وقتا منبع رو هم کتاب خودش میزاره!!
بعد مثلا کتاب ۲۰ فصله
هر ۲۰ فصل رو تقسیم میکنه بین دانشجوها
ک بیان کنفرانسشو بدن
سوالم ک ازش بپرسی یا بلد نیست جواب بده میپیچونه
یا میگه باید توی کارگاهم شرکت کنید و اطلاعاتشو کسب کنی!!
آخر ترمم ک میشه یه امتحان راحت میگیره
و میگه ب همه نمره میدم نگران نباشید
ک صدای دانشجوا در نیاد کفلان استاد کار نمیکنه
و همه چیز رو دوش خودمونه
تازه
نمرات کنفرانس رو هم سختشه خودش وارد لیست کنه
و ب نماینده میگه نمرات امروز رو ثبتکن آخر ترم بهم بده
هرکی هر کنفرانسی با هر کیفیتی ارائه بده به به و چه چه میکنه
و خلاصه چیزی ازش یاد نمیگیری ک هیچ
فکر میکنی خیلیم بارت هست
این پست رو ب درخواست ر.ن ثبتش میکنم، دو خاطره ای که برمیگرده ب چندسال پیش....و فکر میکنم قبلنا توی یکی از وبام نوشته بودمش
از اونجایی ک این خاطره توی شاهینشهر اصفهان اتفاق افتاده هرموقع با ر.ن میریم شاهینشهر یادش میفتیم(مث چندشب پیش):
چندسال پیش بود ک یه اتفاقی افتاده بود و بشدت مضطرب شده بودم و حالم بد بود...اونقدر بد ک ر.ن بلند شد از شاهینشهر(یه سال اونجا زندگی میکردن) اومد دنبالم تا منو با خودش ببره و حالمو خوب کنه، خلاصه اومد دنبالم و توی راه بودیم توی ماشینش، خیلی حالم بد بود و داشتم ماجرا رو واسش تعریف میکردم و گریه میکردم، صورتم خیس خیس بود و داغون بودم، در همین اثنا وسط تعریف کردن و گریه نگاهمو ب سمت راست کردم و دیدم یه رنگین کمان قشنگ توی آسمون نقش بسته
با همون چشای خیس و حال نزار یهو چشام قلبی شد و گفتم:آخییییی رنگین کمااااااان،چقد قشنگه:)
وای چقد ر.ن بهم خندید و بعدها گفت توی اون لحظه خیلی دوستت داشتم
...بعد ب راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم خونه شون
شوهرش اونجا بود و دید حالم بده
پرسید:آرام چی شده؟ تعریف کن
منم خیلی باهاش راحت بودم و شروع کردم همه چیو واسش گفتن و همزمان اشکم دوباره سرازیر شد
شوهر ر.ن هم با چهره ای بسیار غماندوهیزناک نگاه میکرد و گوش میداد و ر.ن هم از اون طرف...
خلاصه همینطور با اشک داشتم تعریف میکردم
ک شوهرش ازم سوال کرد ک خب لباسشویی و اینام خریدی؟
یهو دوباره چشام قلبی شد و وسط گریه گفتم:آرهههه از این مدلاس ک توی شب چراغاش رنگی رنگی میشه و قشنگه(چون خودم وسایلمو خریده بودم و بدون هیچ کمکی، خیلی ذوق داشتم)
اینو ک گفتم دوباره یهو جو عوض شد و بهم خندیدن
از اون موقع خیلی وقتا شده شوهرش ادامو درمیاره یا صدام میکنه میگه :آرااام، لباسشویی خریدی؟؟؟چ جوریه؟ خخخخخ
...
خلاصه اگه دیدین یکی وسط بدبختی و گریه یهو چشاش قلبی میشه اون منم خخخخ
چارشنبه مدرسه بودم
ک دوستم از کاشان زنگ زد
گف پنجشنبه شوهرش آزمون داره و میان اصفهان
دیگه سریع بعد از مدرسه رفتم خریدامو کردم
و اومدم خونه رو سر و سامون دادم و غذا درست کردم
مهمانی شروع شد
الانم رفتن
بردمشون آکواریوم
پل خواجو
و رستوران ایتالیایی
خیلی خوش گذشت
بخصوص پل خواجو(بقول اصفهانیا:پُلی خواجوووو)
دلشون نمیومد از خواجو دل بکنن
اصفهان، واقعا شهر دوست داشتنی هس
واسه زندگی عالیه
+اگه اومدین اصفهان از آکواریوم دیدن کنید...ماهی هاش دلبرن:)
بگذار کسی نداند
که چگونه من
به جای نوازش شدن، بوسیده شدن
گزیده شده ام
بگذار هیچ کس نداند
هیچ کس!
و از میان همه ی خدایان
خدایی جز فراموشی
بر این همه رنج آگاه نگردد...
واسه فردا ناهار چی درست کنم؟
+سوال هرشب وی از خودش
+پیشنهاد بدین
من و ر.ن خیلیییی شبیهیم و
تقریبا میشه گفت یکی از اصلی ترین تفاوت های ما، تفاوت عقیدتی هسش
ب این صورت ک من ب خدا و اون دنیا اعتقاد دارم و ر.ن ب هیج کدوم معتقد نیست
از اینکه عقیده مون متفاوته نه اذیت میشیم
ن ناراحت و یا در پی تغییر عقیده طرف مقابلمونم نیسیم
ر.ن ب اعتقادات من احترام میزاره
مثلا تصور کن داری توی خونه افطار میکنی و یه دوست آتیست زنگت میزنه و میگم قبول باشه روزه ات خخخخ
و این حاصل۱۰ سال رفاقته ...
خب از اینا ک بگذریم
میخواسم اینو بگم ک:
چند وقت پیش داشتم ب این فکر میکردم کاش ر.ن مث من ب اون دنیا معتقد بود
دلیلشم اینه ک اگه من زودتر مُردم و اون اومد سرخاکم فکر نکنه داره با کود حرف میزنه و دردل میکنه یا بخاری پاکنی میکنه
دوست دارم تصورش این باشه ک من صداشو میشنوم
و روحم اونجاست نه صرفا یه حجم از کود از جسدم!
+دوشتم! تمام تلاشتو بکن وقتی داری باهام حرف میزنی تصور اینکه با کود نفهم من داری حرف میزنی رو تغییر بدی خخخخخ
یکی از ویژگی های بدم ک یکی دوساله بهش مبتلا شدم اینه ک
بعضی وقتا ک یکی داره باهام حرف میزنه از یه جایی ب بعد صداشو نمیشنوم
و پرت میشم ب دنیای افکار خودم
و این کاملا غیرارادیه
+البته بخاطر غیرجذاب بودن حرفای طرف مقابلمم هست ک اینجوری میشم اما در هرصورت حس بدیه...ناخواسته دارم ب طرف مقابلم بی احترامی میکنم
امروز عصر رفتم ب فرشته سر زدم.یه ساعته ک رسیدم خونه
این چندساعت شاهد دعوای دو گروه بودم
یه گروه فرشته و خواهر و دخترخواهرش
یه گروهم دوتا دخترخواهراش و نوه خواهرش
دعوا و جنجال سختی بود
و بشدت خاله زنکی
این واسه اون ویس میداد
اون ب این زنگ میزد
قشنگ جنگ جهانی سوم بود
قسمت ناراحت کننده ش این بود ک بچه های کوچیک رو هم داخل دعواشون کرده بودن
از عسل ۶ساله بگیرتا نازنین۱۰ساله
سعی میکردم ارومشون کنم
ولی موفق نبودم
انبار باروت بودن
البته یکی از دلایل این کشمکش هم دخالت دوتا آقایون خاله زنک بود
تجربه ثابت کرده ک وقتی آقایون بیش از حد وارد جمع های زنونه میشن اون جمع رو خراب تر میکنن
هیچ وقت از مردایی ک همش وسط زنا بودن خوشم نمیومد و خیلی غیرجذاب بودن واسم
مسیح و پیام یه نمونه ش
بخصوص مسیح:|
خلاصه اینکه آشوبی بر پا بود
و منمبا دوتا گروه دوست بودم و
بدیش این بود ک هرگروه باهام دردودل میکرد و میخواست حقو بهش بدم
من سعی میکردم بیطرف باشم و بنظرم هردو مقصر بودن.....
داشتم دخترخواهر فرشته رو آروم میکردم ک یهو صدای فرشته اومد ک داشت ب یکی پشت تلفن میگف فلانی حق نداره دیگه این ورا پیداش بشه حتی خونه ی آرام هم حق نداره بیاد:|
من:/
خونه ی من:|
گربه ی دم خونم:/
ظریف:|
هشتن:|
من خودمو ب کری زدم و انگار ک اینو نشنیدم خخخخخ
بعد دوتا دختر خواهرای فرشته بهم گفتن برو خدارو شکر کن کتنهایی و اینجا کس و کاری نداری ک دعوا داشته باشی
گفتم آره خوشحالم واقعا! سالهاست ک دعوای خانما رو ندیده بودم
البته خانمای فامیل ما از اون خانمای پرحاشیه و دو رو هستن ک دعوا زیاده بین شون اما من و خواهرم همیشه سعی کردیم دور بایستیم و قاتی شون نشیم برخلاف مامانم ک بشدت بی سیاست بود منو خواهرم توی این زمینه خیلی عالی بودیم
توی این۲۷سال یاد ندارم یکبار با دخترای فامیل یا خانما دعوام شده باشه یا حرف آورده و برده باشم!همیشه با همه شون دوست بودیم.....
خلاصه اینکه خونه فرشته ک بودم مخم داشت میپکید
دیگه زدم بیرون و رفتم خرید و پناه بردم ب بهشت کوچک خودم و این آهنگو گوش دادم و لذت بردم از تنهاییم
برای اینکه ه کسره رو درست یاد بگیرین، اون «ه» رو بکنین «س» و با لهجه اصفهانی بخونین؛ اگه در اصفهانی درست بود ردیفه.
خیلی خوبه: خیلی خوبس ✅
کورشه بزرگ: کورشس بزرگ ❌
عاشق این اهنگ secret gardenام
امشب آهنگ وبم گذاشتم
از اوناس ک وقتی میگوشم تمام زندگیم میاد جلو چشم
دو تا قورباغه قورت داده نشده ی بزرگ چندش داشتم
ک مدتها بود میخواستم قورتش بدم
بالاخره توی چند روز اخیر هر دو شو قورت دادم
و الان با خیال راحت میتونم بمیرم
چون هیچ کار نکرده ی دیگه ای توی لیستم نمونده
+ با تشکر از رفیق شبها و روزهای هیجان انگیزم ر.ن [لبخند خبیث]
از ترسیدن توی اتاق تاریک
رسیدیم ب آرامش داشتن توی اتاق تاریک
و اینجوری شد ک بزرگ شدیم.
در ادامه پست قبل:
قضیه عجیب شد
کارِ اون کسی ک فکر میکردم نبوده
ینی یکی دیگه ب اسم و شماره من سفارش داده
...
من کسیو تهران ندارم
حس ناامنی بهم دست داد
دقیقا مثل حس اون شبی ک توی خیابون یه ماشین اسممو صدا زد
بوق زد و سه بار رد شد
و من نشناختم!
...