این چندماه اخیر خیلی ماجرا داشتم
همش بدو بدو
هیجان
اتفاق
استرس
خستمممم ولی رااااضی:)
از صبح تاحالا املاکی ها رو سر زدم
بشدت احساس کمبود خواب دارم
این چند روز اصلا نتونسم باکیفیت بخوابم
دو جا هست ک تا میفهمن معلمی رو هوا میزننت:
۱_واسه ازدواج
۲_اجاره دادن خونه(اینو امروز فهمیدم)
دوباره دیشب خوابیدم صبح بیدار شدم میبینم چندجای بدنم کبود شده
واقعا چرا؟ جدیدا داره بیشتر میشه!
هیچ وقت توی زندگیم تکیه گاه نداشتم
همیشه تکیه گاه داشتن واسم یه چیز غریب و دور از ذهن بوده
از بچگی همه کارامو خودم کردم
از کوچکترین کارا تا الان ک بزرگ شدم و ....
یاد ندارم مامانم واسم لقمه گرفته باشه واسه صبح ها ک میرفتم مدرسه
یاد ندارم مامانم بیدار شده باشه وقتی میرفتم مدرسه
حتی ثبت نام ها هم از همون ابتدایی خودم انجام میدادم
اصن تعجب میکردم میدیدم مامانِ دوستام براشون کارا رو میکنه
هیشکی نبود بهم املا بگه
خودم ب خودم املا میگفتم
خودم واسه خودم امتحان طراحی میکردم و آزمون میگرفتم
حتی خودم به خودم جایزه میدادم
دختربچه ک بودم هم توی کارای خونه کمک میکردم
هم بعضی تابستونا میرفتم سرکار
میرفتم قالی بافی
اینقدر تندتند ریشه میزدم ک صابکارم تعجب میکرد
ک یه دختر ۸ساله چه جوری میتونه اینقد خوب قالی ببافه؟
یادمه ب هیشکی نمیگفت که هرروز چند رج براش میبافتم
میگف اگه بگم چشمت میزنن
همیشه خیلی کمتر میگف
هنوز جای چاقوها روی انگشت اشاره دستم هست
لاغر بودم و بی جون
هی دستمو میبریدم
الان ک جای چاقو روی انگشتمو میبینم خودمو بیشتر بغل میکنم
اینا رو میگم اصلا ناراحت نیسم
این شرایط منو ساخت
مستقل و قوی شدم
اونقدر مستقل ک یه دختر شهرستانی ام ک توی شهربزرگ تنهایی دارم زندگی میکنم
با همه سختیا جا نزدم
من خیلی ب خودم مدیونم
خودمو بینهایت دوست دارم
بیشتر از هرکسی
...
نمیدونم تکیه گاه داشتن چ حسیه
اینکه پشتت به یکی گرم باشه چ حسیه؟
نمیدونم اصلا قسمتم میشه این حس رو تجربه کنم؟
هیچ وقت توی اطرافیانم کسی رو اونقدر قوی نداشتم ک بهش تکیه کنم
همیشه خودم تکیه گاه شون بودم
تکیه گاه خواهرم
بابام
مامانم
دوستام
واقعا تکیه کردن ب یکی چ شکلیه؟!؟
...
شکر
...
چالش جدید!
+هروقت خدا یه چیزی رو ازم گرفته یه چیز بهترشو بهم داده...
منتظرم:)
آلبالو خشکه درست کردم با رب انار
عاااالی شده
چرا من اینو تازه یاد گرفتم؟
چرااااا این خوشمزه رو درست نکرده بودم؟
نوچ نوچ!
افسووووس
آدم چقدر دیر با بعضی چیزا آشنا میشه
+اولین باره از دیرآشنا شدن با یه چیزی افسوس میخورم:دی
۲ تا اپیزود دیکتاتور بزرگ(هیتلر) از پادکست رخ رو گوش دادم
و ب این فکر میکنم ک درس تاریخ توی مدرسه میتونست یکی از جذاب ترین و دوست داشتنی ترین دروس باشه
اما مسخره ترین بود
همیشه یه مشت حرف تکراری ب خوردمون دادن
و چیزایی ک باید رو نگفتن
زهرا دانش آموز کلاس نهمم: خانم! من میخوام زنش بشم
وی: چندسالشه دوس پسرت؟
زهرا:۱۷
وی: شغلش؟
زهرا: کابینت سازه.
۵ میلیوووون درمیاره هرماه
وی: پنج تومن خرج اجاره خونه تون هم نمیشه
زهرا: نه خانم!شغل دومم داره
وی:چ خوب،چی هست؟
زهرا: فروش مشروبات الکی، پول خوبی هم گیرش میاد ازاین راه
وی: بله بله شغل شریفیه
:|
یه بار نشد من توی واتساپ وضعیت بزارم و هی نیان پی وی بگن ینی چی و توضیح بده
هروقت استوری میزارم باید شونصدبار معناشو توضیح بدم واسه مخاطبام
:|
خاااک
ینی خااااک تو سرشون ک از مملکت داری فقط محدودیت درست کردن بلدن
فقط سنگ انداختن جلو پا
یه ساعته میخوام اپیزود هیتلر رو گوش کنم
اینقدررررر وسط جملات گوینده قطع میشه
ک داستان از ذهنم میپره
امشب عاااالی ظاهر شدم
اون روی منو دید
و همین واسم کافیه
خیلیییی ماچ ب خودم:)
گاهی وقتا باید سفت باشی
مثل سنگ
لازمه
کِی من اینقد موزمار شدم ک نفهمیدم؟
چشمم کف پام: دی
یه دنیااااا مرسی خودم جان
مرسیییی ک اینقد مراقبمی
مرسییییی ک حواست بهم هست
مرسییییییی ک اینقد سختی
...
سعی کردم استرس بندازم ب جونش
الان مضطربه ولی ب نفعشه
...
+فلش پَر، املت پَر، آلبالو پَر، جومونگ پَر
+ به قول ر.ن: راضیم:)))))
متاسفانه یکی از زشت ترین و سخیف ترین رفتارایی ک از بزرگترامون دیدم این بوده ک بخاطر اینکه ما رو راضی کنن ب کاری ک طبق میل خودشونه و برخلاف میل ماست ب جای اینکه ما رو متقاعد کنن
سریع خودشونو ب مریضی و آرزوی مرگ و ... میزنن!
من به شخصه هیچ وقت این رفتاراشون رو تقویت نمیکنم
و وقتی میبینم اصلا بهشون توجه نمیکنم ک شرطی بشن و تکرار و...
+بابام داره با سرنوشتم بازی میکنه و مجبورم کرده علی رغم میل باطنیم جلوش وایسم...این دفعه دیگه کوتاه بیا نیسم...دربرابر قلدری و خودخواهیاش کوتاه نمیام...
فرزندانم!
اپیزود مرد یخی(داستان زندگی پوتین) از پادکست رخ
رو گوش کنید
خیلی جالبه
و قابل تامل!
از خوووون جوانان وطن لاله دمیده
+از صبح ک پاشدم این آهنگ توی مخم پلی شده:(
دوباره من افتادم رو دُور پست گذاشتن
و باید از برق بکشیدم وگرنه آروم نمیگیگیرم
و هی مث شاطر نونوا پست میزارم
...
پاشم برم آلبالو رو بشورم
توی دفتر مدرسه بودیم و حرف از آلبالو شد
خدمتگزار مدرسه گفت ک من میرم از دم باغ میخرم
و نصف قیمت درمیاد
اگه میخوای برات برم بخرم
گفتم باشه
یه دوکیلو بخر ترشی آلبالو بندازم
گفت شکر هم دولتی برات بخرم؟
گفتم باشه اونم بخر
و تشکرات و ازاین حرفا ...
خلاصه کارتمو دادم و رفت خرید
۳ کیلو شکر خرید ک یه کیلوشو دادم ب همکارم
و ب جای۲ کیلو یه صندوق ۴ کیلویی واسم آلبالو خرید
و قرار شد علاوه بر ترشی آلبالو، آلبالو پلو و چای آلبالو و شربت آلبالو هم درست کنم:|
آخرشم گفت بیام کولرتو سرویس کنم؟
گفتم نه ممنونم ب یکی گفتم قراره بیاد و ازاین حرفا
(ایشون یکی از بامعرفت ترین مردایی هست ک دیدم، دلش دریاست)
...
همکار مهربونمم دم خونم پیاده ام کرد
توی پارکینگ بودم ک یه وانتی دیدم
ک میگفت آهن پااااره خریداریم
رااادیاتور کهنه خریداااریم و....
هیچ مشتری هم نداشت:(
توی دلم گفتم: ینی این آقا چقدر باید کار کنه تا بتونه واسه زن و بچش ب اندازه یه ناهار خرید کنه؟
چقد باید داد بزنه تا یه کیلو گوشت بخره؟
توی همین فکرا بودم ک شروع کردم ب بالارفتن از پله ها،
خانه ی وی در طبقه ی چهارم و در مجاورت ابرهاست:)
داشتم ب سختی میرفتم بالا
کلاه و کیف و صندوق و شکر
یه جاییش خسته شدم
بارها رو گذاشتم روی نرده ها ک نفسی تازه بکنم
دیدم همون آقای وانتی
صدام کرد گفت: خانوم! بیام کمکت کنم؟ ببرم بالا واست؟
:)))))
تشکر کردم و گفتم نه ممنونم و خودم بردمشون بالا
...
فرزندم!
از وقتی متوجه توجه و لطف آقای وانتی شدم
ک داوطلبانه میخواست کمکم کنه خیلی انرژی گرفتم
کلی توی دلم دعاش کردم و گفتم خدا رو شکر آدم خوبا هنوز کم نیستن
...
توی اصفهان ک همه میگن اصفهانیا فلان و بهمانن
همیشه خدا آدم خوباشو سر راهم گذاشته
واقعا اینجا احساس غربت نمیکنم
اصفهان رو دوست میدارم:)
..
نتیجه ی اخلاقی:
هی نگیم وااای اصفهانیا فلانن
وااای شمالیا بهمانن
واااای بلاگفاییا[نیشخند]....
همه جا خوب و بد داره دیگه
لبخند بزن:)
خوشحال کننده ترین خبری ک شنیدم
و از وقتی شنیدم در گُنج خود نمیپوسم
اینه ک قراره دو سه هفته دیگه خواهرم بیاد اصفهان پیشم
هر دومون ب این خلوت دونفره خیلی نیاز داریم
...
خوبیشم اینه ک وقتی میاد ک مدرسه هر دومون تعطیله
و چو تخته پاره بر موج، رها رها رهااااییم
...
شکر:)
بلندشدم رفتم سمت پنکه
بغلش کردم و آروم در گوشش گفتم:مرسی که هستی!
...
اگه نبود مطمئنا ذوب میشدم:|
+کولرم خرابه و هنوز راه نیفتاده:(
یه جاهایی تو زندگی باید رها کنی
بزاری غرق بشی تا دوباره بیای روی آب قرار بگیری
و خودتو بتونی نجات بدی و زندگیتو ادامه بدی
یه جاهایی ب خودمون باید فرصت غرق شدن بدیم
نترسی...
یکی از چیزایی ک این دنیا رو واسم قابل تحمل میکنه "خوابیدنه"
ینی اونقدری ک من خوابیدنو دوس دارم اونم منو دوس میداره؟
بعضیام هستن خیلی بی فرهنگن
تا میفهمن خونه مجردی داری و تنها زندگی میکنی
یه جوری میخوان خودشونو بهت بچسبونن
یکی میاد میگه بیا سه شب خونه تو اجاره بده ب من و دوس پسرم
اون یکی میاد میگه من ب مامانم گفتم شب میام پیش تو و اونجا میخوابم
یه وقت سوتی ندی ک با دوس پسرمم
اون یکی میاد میگه با شوهرم ک دعوام میشه میخوام بیام خونت
...
خلاصه بی مکانی غوغا میکنه
لطفا بافرهنگ باشید وقتی دیدید یکی تنهاست خراب نشید سرش
...
اینقد اخیرا ب این و اون "نه" گفتم ک خدا میدونه:|
بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات
بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی
+از قشنگترین سکانس های زندگی وی وقتی ست ک شباهنگام قبل از خواب وقتی چراغها خاموش است در تاریکی به نوای روح نواز استاد گوش جااااان میسپارد
...
من برم توی غارم
شبت بخیر:)
ر.ن یه استوری گذاشت و این کتابو معرفی کرد
روز بعدش رفتم خریدم
و شروع کردم ب خوندن
از کتابش خیلی خوشماومد
توی این کتاب به زبان ساده و علمی
۱۲ تیپ اختلال شخصیت رو بیان میکنه
من وقتی فصول مختلفش رو میخوندم با خوندن هرفصل یک یا چندنفر میومدن توی ذهنم
اگه توی رابطه هستی یا میخوای وارد رابطه بشی کتاب فوق العاده ای میتونه برات باشه
مطمئنا از خوندنش پشیمون نمیشی:)
+عشق ویرانگر از دکتر براد جانسون_دکتر کلی موری
ترجمه زهرا حسین زاده و الهام شفیعی
امروز احساس کوکب خانوم بودنم گل کرده
و نشستم از صبح تا عصر ۴ نوع ترشی اونم زیاااد درست کردم
از ناحیه تمام اعضای بدن ب غیر از مژه های چشمم فلج میباشم:)