امشب:
مریم، رسول، خالقی، شاهینشهر،ون سرویس، کالسکه رویایی، هیجان و جیغ، خاطرات، بیز، واجب، خنده، قارا و...
از صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود
رفتم مدرسه حالم بدتر شد
گلو درد و بدن درد و کوفتگی
همش نگاه به ساعت میکردم و میگفتم کی بشه برم خونه
تا برسم خونه حالم بدتر شد
دیگه بی جون و آروم اومدم تا وارد بهشت کوچکم شدم
ناهارمو خوردم و یه قرصم خوردم و خوابیدم
عصر که بیدار شدم اصلا حالشو نداشتم بااین حالم کار کنم
بغض داشتم و عصبی بودم
ک چ جوری بلند شم کارامو بکنم
ب سختی از تختم بلند شدم
گفتم الان وقت ضعیف بودن و غصه خوردن نیست
باید پاشی ب خودت برسی
سوپ درست کردم
دمنوش پونه و چهارتخمه و عسل و قرص و آب نمک قرقره کردن و...
خلاصه هرکاری در توانم بود برای خودم کردم
اولش سختم بود
ولی وقتی روی دُور افتادم بهتر تونسم انجام شون بدم
الان ک دارم این پست رو مینویسم خیلی حالم بهتره
...
تنهایی خیلی خوبه...خیلی راحتم
ولی هر انتخابی یه "سایه ای" هم داره
باید همه جوره بپذیریش تصمیمت رو
...
وقتی خودم یه تصمیمی رو گرفتم، هرچند اشتباه، خیلی بهتر میتونم پاش بمونم و حلش کنم
البته تصمیمم ب تنهایی تا الان اشتباه نبوده از نظرم:)
معمولا وقتی پیاده روی میکنم
یا توی خونه مشغول تمیزکاری ام
یا توی آشپزخونه دستم به کاره پادکست گوش میدم
یکی از پادکستای مورد علاقم "جافکری" هست
الان داشتم اپیزود حد و مرز با صدای مهرسا رو گوش میدادم
خیلی خوشم اومد
الفبای زندگی اجتماعی رو داشت یه جورایی میگفت
چیزایی رو میگفت که توی فرهنگ ما خیلی بهش نپرداختن و حتی معکوسش رو ازمون خواستن!
بنظرم پادکستیه ک همه مون باید گوش بدیمش
خیلی خستم
فشارم پایینه و دستام رو ویبره است
ولی راضیم:)
چون کلی کار مفید کردم از صبح تاحالا
کلی قورباغه قورت داده نشده داشتم که همه شونو امروز بلعیدم
دوشنبه هفته پیش رفته بودم کاشون
صبح پنجشنبه هم با مهمونام اومدیم اصفهان خونه من
دیشب مهمونام رفتن
این چندروز همش کار کرده بودم(هم تو خونه بابام هم خونه خودم)و خسته و کوفته بودم
اصلا تعطیلات خوبی نبود
دیروزم تا پاسی از شب داشتم تمیزکاری خونه رو میکردم
صبح ب زور رفتم سرکار
اصلا انرژی نداشتم..از طرفی مدیر و اون یکی معاونم نبودن و من دست تنها با کلی مراجع تلفنی و حضوری بودم
دیگه آخر کارم تبدیل شده بودم به یه جنازه
موبایلمم خراب شده بود
خلاصه بعد از مدرسه خسته و کوفته و عصبی و گرسنه و داغون داشتم توی کوچه قدم میزدم ب سمت بهشت کوچکم
که یه دختربچه ناز اومد کنارم و همقدم شد باهام
و با یه لبخند زل زد ب صورتم
بستنی خریده بود و هنوز بازش نکرده بود بخوره
منم با لبخند نگاش کردم که گفت:خالههه شما چقدر خوشگلی:)
گفتم مرسییی خاله خودت خوشگلی:)
همچنان با لبخند و ذوق نگام میکرد.اسمشو پرسیدم، گفت فائزه است
باهاش خوش و بش کوتاهی کردم و رسیدم بهشت کوچکم و رفتم خونه و ازش خدافظی کردم.
...
داشتم فکر میکردم شاید خدا این فرشته کوچولو رو واسم فرستاد
تا با انرژی مثبتی ک بهم میده یه آب باشه رو آتیش درونم و خستگیام
مرسی خدایم:)
مرسی فرشته کوچولو:)
در حال حاضر پر از خشمم
و حالم از عین ب هم میخوره
آدم به این بیشرفی و بیشعوری و ظالمی و خودخواهی ندیدم
الان توی دنیا از هیشکی ب اندازه ی این بی صفت بدم نمیاد
همه مون رو عاصی کرده
یکی از خاطره انگیز ترین شبای زندگیم شرکت در کنسرت مهدی یراحی عزیز بود
کاشان بودم
رسیدم ترمینال اصفهان
ر.ن اومد دنبالم
باهم رفتیم سالن رودکی
چقدر بهمون خوش گذشت
چقدر یراحی رو بیشتر از قبل دوسش داشتم
رفتارش و شخصیتش واسم جذاب بود
صداشم از اول تا آخر با کیفیت بود
چقدر با ر.ن اون شب خندیدیم
بعدشم رفتیم پیتزا بوقلمون خوردیم واسه اولین بار:)
عکسای اون شبو هنوز دارم
یادش بخیر، اون دختر پسری که کنارمون بودن و داستان داشتیم باهاشون:))
...
الان بعد از سالها
کلی اتفاق افتاده
هم واسه من
هم واسه ر.ن
هم واسه کشورم
هم واسه یراحی عزیز
الان هرکدوم مون به یه نحوی توی حبس هستیم!
...
الان داشتم سرچ میکردم آهنگ جدیدشو دانلود کنم
ولی از سایتا حذفش کرده ان:(
زندگیم افتاده رو دور تند
هی میدوم تا به اتفاقاتش برسم
ولی نمیرسم
اتفاقات زندگیم چندقدم جلوتر از منن
به نفس نفس افتادم
مدتهاست میخوام برم چارباغ با ر.ن قرار بزارم
ولی خستم...
+Awaiting ناصر چشم آذر هم خوب بلده دلبری رو!
راسی!
نشستم فیلمthe green mileرو دیدم
قشنگ بود
چقدر آرامِ این روزها شبیه جان کافی هست
بخصوص اونجاش ک میگه:
خستم رئیس...
+الان از حمام اومدم و موسیقی فیلم فهرست شیندلر رو میگوشم، حالمو عجیب میکنه...
ترکیب صدای آسمانی استاد شجریان با ویالون اولافور ارنلادز
بهترین مسکّن برای منه
برای کنده شدن از این شلوغیا و...
بدجور به تنهایی عادت کردم
اگر توی بهترین رابطه هم باشم بازم نیاز دارم اوقاتی رو تنها باشم
تنهایی جزیی از من شده!